سلام
می دونم دیگه دارید از دستم خسته می شید و با خودتون می گید که نکنه ما سر کاریم .
راستش این پست رو به مناسبت یک ساله شدن وبلاگم می گزارم .
تو این پست می شد حرف های زیادی رو زد.
این مطالب رو هم دادم دوست عزیزم « آقا مجید » زحمتش رو بکشه .
تصمیم دارم یک بیوگرافی از وبلاگم رو براتون بگزارم .
روز تولد : 24 فروردین سال 1385
تعداد نظرها : 1129
تعداد بازدیدها : ۴۲۶۰
تعداد پیوندها : 22
اولین نظر دهنده : علیرضا در مورخه پنج شنبه 31 فروردین1385
نشانی وب سایت اولین نظر دهنده : http://www.alireza-faraji.blogfa.com
عناوین وبلاگ : آخرشه / شب روشن
از شما که تو این یک سال من رو تحمل کردید سپاس گذارم و امیدوارم اگر با نظرها یا پست هام باعث شدم که کسی از دست من ناراحت بشه ان شاء الله به بزرگی خودش ببخشه .
نظرسنجی شماره 3
برای بهتر شدن وبلاگ چه پیشنهاد هایی می کنید .
چه تعریفی از وبلاگ شب روشن دارید ؟
ممنونم

خوبیید.
من تا یک مدتی نیستم.
ببخشید که یکهو رفتم.
همین ...
امید وارم فراموش نشم...
خدا حافظ همین حالا...
آهنگ مژده بده با صدای احسان خواجه امیری
هر کس روزنه ای است به سوی خدا,اگر اندوه ناک شوید.اگر به شدت اندوه ناک شوید.
علیرضا به من تلفنی گفته بود:{کلید ها به همان راحتی که در را باز میکنند قفل هم میکنند}
سلام خوبید
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم دو سه روز آخراسفند بود و مدرسها هم تعطیل رفته بودم بیرون و کتابی که مد نظر داشتم رواز صاحب مغازه پرسیدم :ببخشید کتاب روی ماه خدا را ببوس را دارید. صاحب مغازه که انگار آماده بود که من این سوال رو بپرسم فوری رفتم و کتاب رو برام داد.خیلی خوشحال شدم فکر نمیکردم به همین راحتی این کتاب رو گیر بیارم.کتاب آقای مصطفی مستور که اولین بار اسمش رو از رادیو و برنامه قرار شبانه شنیدم.شاید خوانده باشید.این کتاب یکی از بهترین کتابی هایی بود که تا حالا خواندم.
این کتاب چنان من رو شیفته ی خودش کرده بود که شب ساعت چهار و نیم صبح نشستم و فصل آخر این کتاب رو خواندم و تمامش کردم. اول فکر کردم که خوب شد این کتاب رو تموم کردم بعد دلم تنگ شد و گفتم کاش بازم از این کتاب مونده بود و میخواندم.
اما یک کم از این کتاب براتون بگم . اگه تونستم این کتاب رو با فورمت PDFبراتون پیدا میکنم و رو وبلاگ میگذارم. این کتاب یک رمان 113 صفحه ایست,پر از حرف های خوب .
ماجرای داستان از اینجا شروع میشود که مونس برای اتمام مدرک دکترای خودش پایان نامه اش که مدت ها است دنبال آن میدود را تمام کند.مضوع آن هم دلیل خودکشی یکی از استاد ها دانشگاه به نام پارسا است .
از طرفی دوست قدیم اش هم از لسانجلس برگشته و همسر وی بیماری سرطان دارد.
در این بین ماجرا های زیادی اتفاق میافتد و مونس به وجود خدا وند شک میکند
{از روی صندلی بلند میشو و میگویم:به نظر تو خداوند وجود داره؟فعلا این مهم ترین چیزیه که دلم میخواد بفهمم.این سوال حتی از این تز لعنتی و دلیل خودکشی پارسا وخیلی چیزهای دیگه هم برای من مهم تره}(صفحه22)
مونس و دوستش برای جمع آوری مطالب به جا های مختلفی میروند مثلا وقتی به دادگستری می روند تا مدارک را از آن ها برای مطالعه بگیرند با مردی رو به رو میشوند و...{روی چهار پایه چوبی مینشیند.{همه ما مرده شور هستیم اخوی.اما مرده شور ها هم بلا خره میمیرند}...{مرده شور ها از مرده نمیترسند اما از مرگ میترسند.}(صفحه30)
و به همین خاطر مونس به نامزد خود – سایه-دچار اختلافاتی میشود.{یک برگ دستمال کاغذی بر میدارد و رطوبت چشم هایش را پاک می گیرد. و میگوید:گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما ربط داره}(صفحه 73)
و در آخر باز هم یک تکه از این کتاب رو مینویسم.
{به هر حال همه,هیچ چیز نیستند مگر مجموعه ای از رفتار .وزن معنوی هر کس مجموعه وزن رفتار ها باشه.به نظر میرسه که هر اتخاب مثل خطی استکه بر صفحه ی سفید هستی خودمان میکشیم .بسیاری از این آدم ها که انتخاب هاشون خوب نست در طول زنگی مجموعه ای از خط های کج و کوله و نا مفهوم تولید می کنند که هیچ معنای روشنی ندارند. اما اون ها که انتخالب هاشون درسته رفتارهاشون خطوط متوازن و معنادازی رو به وجود می آره.چیزی شبیه به یک تابلو نقاشی}(صفحه 87,88)
این کتاب برنده جایزه ی زرین قلم تو سال 1379 شده. حتما بخوانید.
اول از همه عیدتون مبارک
امیدوارم سال ۱۳۸۵ براتون خوش گذشته باشه و سالی ۸۶ پر از خوشی و خوشبختی و رضایت خدا همرا باشه .
خیلی سخت بودآخرین لحظه های سال ۸۵ انگار یک نفر داره تو گوشم داد میزنه میگه وقت تموم شد من هم بغل تلوزیون و رادیو نشسته بودم و گوشم به رادیو و صدا ی خانم هاشمی بودکه داشت این حرف ها رو می زد. ساعت هم داشت تند تند میرفت و فکری هم به حال ما نمیکرد که بابا شاید کار نکرده تو سال ۸۵ داشته باشید که حالا دقیقه نود یادمون افتاده . برنامه مژده بده هم داشت پخش میشد.رفتم حموم تا خواب از سرم بپره و تا موقع تحویل سال بیدار باشم.ساعت دو و ربع شده بود دیدم فقت هست یک چرتی بزنم خوابیدم خیلی هم راحت خوابم برد ولی ...بیدارم کردند که زود باش نماز صبح قضامیشه بهت زده پرسیدم چرا بیدارم نکردید؟و...
آره امسال رو من خواب موندم خیلی سوختم کلی برنامه ریزی داشتم میخواستم دعای سال تحویل رو امسال به فکر خیلی از آدم ها باشم.دیدم خواب خیلی راحت بدون آنکه من بخوام من رو با خودش برد.
ولی بگذریم:
شاید الان خیلی از شما بلاگر ها رفته باشید مسافرت و دارید میگردید یابعضی ها تون هم مثل ما به خاطر تعارفات که خواهش میکنم و جون من و...مجبورید چند صدمین میوه و یا شیرنی و رو با زود وارد شکم بیچارتون بکنید ولی امید وارم هر کجا هستید از این ایام حد اکثر استفاده رو در ضمینه های مفید بهره بگیرید.
تو این پست خیال دارم چیز های زیادی رو بگذارم مثل این جله ها و روزنامه ها که یک زمیمه گنده میفروشن و تا سال بعد هم نه وقت میشه نه حوصله که بخوانید.
خبر دارید که چرا آقای جواد رضویان تو سریال باغ مظفر بازی نکرد؟
تو مجله سروش هفتگی طی مصاحبه ای که صورت گرفته این چنین نوشته شده است:
من برای این کار حتی تست هم دادم و قرار داد هم بستم.منتها کار آقای مدیری آن قدر دیر شروع شد که نشد با ایشان هم کاری کنم.ضمن اینکهباید دریک کار سینمایی هم بازی میکردم.بنابراین دیگر فرصتی برای بازی د راین کار نداشتم
سال پیامبر اعظم(ص) هم تموم شد و من قصد دارم چند حدیث زیبا از آنحضرت برای شما نقل کنم:
نگاه بد تیری زهر آگین از تیر های شیطان است
خداوند شوخی کننده ای را که در شوخی خود راستگو باشد باز خواست نمیکند
سفر کنید تا تن درست شوید و روزی یابید.
خدا وند به جوان اهل عبادت بر فرشتگان خود مباهات میکند و مفرماید:بنده ی مرا بنگر که بهخاطر من از تمایلات خود چشم پوشیده است.
اما دو تا جوک اگه بینمک بود ببخشید سعی کنید بخندید:
آموزگار :چه بوی گندی میدی از کی حموم نرفتی ؟
دانش آموز : از وقتی فهمیدم امیر کبیر رو تو حموم کشتن.
بیمار:ببخشید آقای چشم پزشک من همه چیز را دوتا میبینم
دکتر:ببینم شما هر چهار تا تون هم همین مشکل رو دارید؟
اگه هم شد بعدا یک نیم نگاهی هم به فیلم میم مثل مادر می اندازیم و براتون اگه ندیدید یک کم تعریف و نظر خودم رو در بارش میگم.
خوش باشید
عیدتان مبارک