امروز میخوام وبلاگ http://vadiyedel2.parsiblog.com/ با عنوان عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي !
و وبلاگ:www.zamzamehaye-zohoor.blogfa.com
با عنوان:
گويند خلايق كه تويي يوسف ثاني
شيرين تر از آني به شكر خنده كه گويم
اي خسرو خوبان كه تو شيرين زماني
روز ها ا زپي هم مي آيند و مي روندو.....
و چشم به راه ي ديگر امانمان را بريده و....
و تو هنوز نيا مدي.....
درك كردم كه برا ي انتظارت بايد صبري صنوبري داشت.و....
وعجيب دلم گرفته در اين تنهايي مزمن و.....
و....
چند نيمه ي شعبان بيايدو برود .چند جمعه به انتظارت بنشينيم چند ...چند... چند.......
آخر چه زمان اي يوسف دلها؟
مگر چه مي خواهيم جز يك نگاه ؟
و آخر هم: این ادعیه ها که تو سایت شهید آوینی به آدرس زیر وجود داشت
صلوات ماه شعبان، سيد وليد المزيدی![]()
مناجات شعبانیه، سید ولید المزیدی![]()
آدرس دعا ها http://www.aviny.com/Voice/doa_ziarat/doa_01.aspx

بالاخره ماه پر برک شعبان هم از راه رسید
من هم میخوام حداقل تا نیمه شعبان موضوع این وبلاگ را عوض کنم و در باره امام زمان و مهدویت بنویسم.

و دنبال مطلب و شعر و وب سایت و وبلاگ میگردم تا مطالبم در مورد امام زمان باشه.
اگه میشه شما هم به من کمک کنید تا مطلبتون بهاسم خودتون تو وبلاگ ثبت بشه البته اگه افتخار میدید.
این وبلاگ هم جالبه با عنوان شوق دیدار
http://shogedidar.blogfa.com/
این وبلاگ مطالب جالب داشت که نمونش را میگذارمhttp://www.14eshg.blogfa.com/
- توجّه امام مهدى(عليه السلام) به شيعيان خويش
«إِنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لا ناسينَ لِذِكْرِكُمْ، وَ لَوْ لا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللاَّْواهُ، وَ اصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا.»:
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم ، كه اگر جز اين بود گرفتارى ها به شما روى مى آورد و دشمنان، شما را ريشه كن مى كردند. از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد.
2- عمل صالح و تقرّب به اهل بيت(عليهم السلام)
«فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِء مِنْكُمْ بِما يُقَرَّبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَلْيَتَجَنَّبْ ما يُدْنيهِ مِنْ كَراهِيَّتِنا وَ سَخَطِنا، فَإِنَّ امْرَأً يَبْغَتُهُ فُجْأَةً حينَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ، وَ لا يُنْجيهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَة.»:
هر يك از شما بايد به آنچه كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد، عمل كند و از آنچه كه خوشايند ما نبوده و خشم ما در آن است، دورى گزيند، زيرا خداوند به طور ناگهانى انسان را مى گيرد، در وقتى كه توبه برايش سودى ندارد و پشيمانى او را از كيفر ما به خاطر گناهش نجات نمى دهد.

و خداوند فرمود پنج چيز را در پنج جا قرار دادم و مردم آن را در پنج جايه ديگر ميطلبند.وهرگز نميابند علم و اگاهي را درگرسنگي و کوشش گذاشته ام و مردم آن را در سيري و راحتي ميطلبند .سر بلندي را در اطاعت از خود قرار داده ام و مردم آن را در دربار توان گران جست و جومي کنند بينيازي را در قناعت قرار داده ام ولي مردم آن را خرج مال طلب ميکنند.خشنودي خود را در خشم گرفتن بر نفس قرار گرفتم و مردم آن را در رضايه نفس ميجوييند.راحتي و آسايش را در بهشت قرار داده ام و مردم آن را در دنيا ميخواهند و هيچ گاه نيابندش.
اي محمد راه وصول به درجه يقين توکل بر خداوند عزوجل است ايمان به اينکه مخلوقات نميتوانند به انسان نفي يا ضرري برسانند يا به او بخشش کنند و يا مانعي دربرابرش باشند اين ايمان است سبب نا اميدي و دل کندن از مخلوق ميشود اگر بنده اي چنين باشد کاري براي عير خدا انجام ندهد جز خدا به کسي اميدوار نباشد از کسي غير از او نترسد وبه هيچ کس جز خداوند چشم طمع نبندد اين است معني توکل . وخداوند چنين بنده اي راعف نمايد
این روز ها همه هری پاتر میخوانند شما چه طور؟

عجب بازار هری پاتر داغ شده.هر جا میری می بینی درمورد هری پاتر نوشتن کلی از مجلات حتی هفته نامه سروش و۴۰ چراغ و بعضی از مجلات که مختص هری پاتره.
امسال به علت این که فیلم هری پاتر و فرمان ققنوس در سینماها اکران شد و درست یک هفته بعد آخرین نسخه کتاب روانه بازار شد تونست دوباره اسم هری پاتر وداستانهاش رو سر زبان ها بیاوره.
این برای اون دسته از کسانی که به شدت علاقه مند این داستان هستند خوشاینده ولی میتونه برای کسانی هم به شدت نارحت کننده باشه .
نمیخوام درمورد اخباری که مثل همیشه مردم در صف طولانی ایستاده اند تا اولین کسانی باشند که کتاب را میخرند یا فیلم پنجم چقدر فروش داشته میخوام درمورد نگاه منفی که به این داستان مشه اشاره کنم.
سه شنبه همون طور که اطلاع دارید برنامه ای به اسم مستند هری پاتر از شبکه دو پخش کردند.من هم که فکر کردم حالا میخواد چی بگن نشستم و نگاه کردم.
اولش خوب بود ولی کم کم دیدم داره دلایلی میاره که این داستان پر از نکات منفیه قبلا هم یک کتاب گرفته بودم که به نقد در مورد هری پاتر پرداخته بودند.
نظرم داشت نسبت به هری پاتر عوض میشد کمکم با خودم فکرمیکردم که اصلا جی کی رولینگ را نمیشه نوینده به حساب آورد. ولی حاظر نبودم آخرین کتاب را نخوانده بگذارم .
داستان مثل همیشه جالب نوشته شده با توصیف هایه زیبا و حوادث غیر قابل پیش بینی.
من نمیدونم چرا تو ایران همیشه به یک طرف قضیه نگاه میکنند؟
مثلا این کتاب باعث شد خیلی ها که اصلا حال و حوصله کتاب خواندن را ندارن ساعت ها بشینن و کتاب را بخوانن تا از دیگران عقب نمونن؟ یا نکات دیگه
این جا یک کم بحث عوض میشه
مثلا وقتی جناب آقای رادان به برنامه کوله پشتی اومده بودند مگه فرزاد حسنی فقط بد گویی کرد؟مگه نکاتی را اشاره کرد که اصلا اتفاق نه افتاده؟ مگه حسنی ازِ آقای رادان به خاطر زحماتش تشکر نکرد؟ مگه به نکات مثبت اشاره نکرد پس چرا فرزاد حسنی رااز کوله پشتی انداختن بیرون .
مثل اینکه تو روزنامه جامه جم نوشتن که مریض شده! حتما مریض شدندش مثلا کمردرد علی دایی تو جام جهانیه؟ یا اینکه دوستم گفت رفته سامی یوسف را دعوت کنه یا برام نظر داده بودند باکراک دستگیرشده که این خیلی برام جالب بود.
ولی کوله پشتی کم کم داشت خراب میشد که به خاطر اجرایه فرزدا حسنی یک کم خوب مونده بود اما حالا دیگه اصلا دوست ندارم نگاه کنم.
فکر کنم اونهایی که میگفتن من از این مرده خوشم نمیاد با اینکه رفته باز تمایلی به دیدن برنامه ندارن.
ولی چرا مدرس ؟ خب احسان علیخوانی را کاش میآوردن من نمیگم مدرس بده ولی به نظرم جاش تو کوله پشتی نیست؟
شما چی میگید؟
خب دیگ تا بحث را دوباره عوض نکردم برم.
آخر سر ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و شناسناممون را عکس دار کنیم.صبح ساعت هشت بیدار شدم یعنی بیدارم کردند .
از خانه بیرون اومدیم و بعد از اینکه پول ثبت نام مدرسه را در بانک واریز کردیم رفتیم ثبت احوال . راستی شنیدید که میگن یکی میره ثبت احوال میگه اقا حال من خوبه ثبت کنید؟ (بیننمک که نبود؟) وارد حیاط شدم و از پله ها که جلویه من بود بالا رفتم. و از سربازی که در قسمت نگاهبانی ایستاده بود پرسیدم برای عکس دار کردن شناسنامه کجا برم گفت طبقه بالا.
رفتم .دیدم کلی آدم تو سف وایستادن. به کاغذی که رویه شیشه نوشته بودن نگاه کردم متوجه شدم که باید اول پول واریز کنم. از همون قسمت پرسیدم کجا باید برم گفتن پایین تویه حیاط.
یک باجه بانک گذاشته بودن که کار مردم راحت بشه ولی فقط یک اشکال داشت اون هم این بود که جمعیت زیادی اوجا بودن حدود بیست الا نیم ساعت طول کشید که مبلغ پانصد تومان برای عکس دار کردن و دویست و پنجاه تومان برای کارت ملی واریز کنم.
رفتم بالا بعد از چند دقیقه فهمیدم باید اتاق شماره هشت برم که خوشبختانه در همون طبقه بود. رفتم ولی یک عکس کم داشتم آخه من فقط عکس واسه شناسنامه آورده بودم.
زنگ زدم مادرم برام یک عکس آورد .فرمی رو پر کردند و ته فرم را بریدند و دادن به من. دوباره برگشتم به همون سف اولی که الان خلوت تر بود.یک فرم دیگه دادند ولی خودکار نداشتم قبلا از دوستم که اونجا بود میگرفتم ولی اون گفتم ...گم کردم.
با یک خودکار که طرف دیگه بود فرم را پر کردم و شناسنامه و دوتا عکس را دادم .مردی که پشت شیشه بود گفت بشین صدات میکنیم.
چند دقیقه نشستم بعد بلند شدم و از کسایی که پشت شیشه بودند پرسیدم چقدر طول میشکه گفتند نیم ساعت. رفتم سر جام نشستم ولی خوشبختانه چنددقیقه دیگه صدام کردند و شناسنامه را که عکس هم چسبانده بودند را بهم تحویل دادند وگفت یک انگش بزن. انگشت زدم گفتن به سلامت. گفتم تموم شد؟ گفتن آره.
ساعت دوازده و نیم را هم گذشته بود. که از ثبت احوال خارج شدم.رفتم به خانه.
راستی احوال شما چه طوره؟
حال و احوال ما را که خوب گرفتند.

سلام
قراره به این وبلاگ یک بخش هم به اسم داستان نامه اضافه بشه و من داستان مانند هام را تو وبلاگ بگارم.
رویه قسمت هایه بعدی هم کار میکنم و اگه خدا خواست زود تر میگذارم.
از کلاس دراومدم کفری شده بودم همه بهم میگفتن چقدر کلاس میری باخودم گفتم آخه کی اینقدر کلاس میره اون هم لنگ ظهر زیر آفتاب که مستقیم به کله من بیچاره تابش می نمود. بعد گفتتم اشکال نداره واسه موهام خوبه آخر سر که پیر شدم وقتی مویه همه ریخت من با افتخار موهامو را شونه میکنم .
شکمم امان نمیداد و میگفت بیخودی به خیالت نرو من گشنمه الان داد میزنم ها...خواستم بگم صبر کن چقدر سرو صدا میکنی دیدم بیچاره راست میگه.احساس کردم به شدت دچار سو تغذیه شدم و الانه که از فرط گرسنگی زمین گیر بشم.
نزدیک کلاسمون پر بود از مغازه های رنگارنگ ساندویچ و پیتزا و... با خودم گفتم :به به برم یک همبرگر کوچیک بخرم با نوشابه و نی اضافه ولی نه اگه بخورم چون من غذا کم میخوارم بهم مشکوک میشن و بیا حالا جمع و جورش کن و کلی حرف پشت و جلو چپ و راست سرم حرف در می آورند.
چاره دیگه نداشتم توانم رو جمع کردم و تصمیم گرفت سر راهم از مغازه یک کیک و آب میوه بخرم تا خونه خودم رو زنده نگه دارم.واسه همین تصمیم گرفتم پیاده برم اون هم راهم را طولانی تر کنم چون سر راه هیچ مغازه که مربوط به خوردن باشه حتی قصابی هم وجود نداره ولی تا دلتون بخواد پیچ و مهره و بیل و کلنگ بود.
حواسم فقط روی کیک بود حتی اگه کسی صدام میزد هم احتمال داشت نشنوم.فقط مونده بودم این انرژی کجایه بدنم ذخیره شده بود که خودم خبر نداشتم. چربی اضافی هم که نداشتم.بالا خره بعد از یک ربع رسیدم .عادت داشتم قبل از اینکه وارد مغازه شم پولم رو نگاه کنم و ببینم چقدر همراه دارم. دست کردم تو جیب چی چیزی نبود،تعجبی نکردم دست کردم تو جیب راست ...نبود کیف پولم نبود.چند بار جیب های خالیم رو گشتم ،ترسیدم اطرافم رو نگاه کردم.
دمم روگذاشتم رو کولم و رفتم.وای نه راهمم رو دور کرده بود پول نداشتم صدای شکمم که فهمیده بود پول ندارم دراومد .خدا رو شکر کردم که به این شکم چک بی محل ندادم وگر نه من رو بیچاره میکرد.
حال که نداشتم هوا هم گرم بود سایه هم که پیدا نمیشد یاد خبر دیروزی افتادم که یک بنده خدایی تونسته بدون اینکه غذا بخوره از خورشید انرژی بگیره . سر راهم اگه سایه ای هم میدیدم نمیرفتم .دیدم نه من تشنه تر شدم به سر دستی کشیدم احساس کردم موهام سوخته اونقدر داغ بود که نمیتونستم دست بزنم. خودم رو به دیوار میچسبوندم که یک قسمت از ده قست بدنم تو سایه باشه.
بعد از چند دقیقه خودم را را رسوندم دم در خونه کلید نداشتم ... تازه یادم افتاد شلوارم رو اشتباهی پوشیدم ،حداقلش خوب بود که فهمیدم پولام خانه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات اگه به خاطره تبدیل نشن میمیرن
به نام اون خدایی که اگه ما فراموشش کنیم باز به یاد ماست
سلام خدا رو شکر که خوبید؟سه روز گذشت چه زود گذشت ..گذشت!کی ؟تا به خودم برسم پرواز کرد و رفت...
خوشحالم که دست خالی بیرون اومدم کوله بار گناهمم رو اونجا گذشاتم و اومدم.
واقعا جای تک تک شما خالی بود.
شب ساعت ۱ده ونیم از خونه رفتیم بیرون تازه چند دقیقه نگذشته بود که یادمم اوتاد که کارتم را با خودم نیاوردم.و برگشتیم.دم در مصلای امام خمینی مهدی و علی رو دیدم ...علی که از فامیل هامون بود وچون چند سالی بود ندیده بودم(موقع بچه گی)زیاد به خاطر نداشتم.وارد شدیم بعد از برسی کارت های مان وارد حیاط شدیم...شب بود و گنبد و گل دسته های زیبایی خاصی داشتند.
وارد مصلا که شدیم چشمم دنبال محسن و برقیه میگذشت وسایل رو که پهن کردیم محسن رو دیدم.به پیشنهادش جای نشستنمون رو عوض کردیم جمعیت نسبت به پارسال خیلی کمتر شده بود.
مدتی گرم صحبت شدیم و حرف های نگفتم و خاطرات پارسال را دوباره زنده کردیم.
رفتیم سر نماز شب اول که دو رکت بود و در هر رکعت سوره حمد یس ملک و توحید که نیم ساعت تا چهل دقیقه طول میکشید.
سحری خوردیم و بعد از نماز صبح خوابیدیم. هر روز صبح حاج آقایی که اسمش درست خاطرم نیست برای ما صحبت میکردند.
موقع اذان مغرب باتوجه به اینکه جمعیت کمتر شده بود بتر رسیدگی میکردند به طوری که برای بیست نفر غذا نرسید...
هر روز هم مادرم ساعت هفت برایمان خوردنی میآورد ... پیتزا که همیشه قبل از سحری واسه ما چهار نفر موجود بود...به به جاتون خالی به هر کس یک تیکه یا یکو نیم تیکه میرسید.
تا چشم باز کنیم زمان تند تند میگذشت بیشتر وقت گرسنه بودیم تا یک پلک به هم زدن شب تموم میشد و دوباره روزه میگرفتیم.
صبح ها بعد از نماز صبح دعای عهد میخواندیم.چند بار هم زیادرت عاشورا را خوانیدم... در بحث های قشنگی شرکت میکردیم... مسائل شرعی را می پرسیدیم درمورد امام زمان(عج) چیز هایه تازه ای فهمیدیم...با کسی آشنا شدیم که حرف هایش برایمان کاملا با تجسمی که داشتیم متضاد بود. تازه متوجه شده بودیم که آقا طلبه هستن .
سحری روز آخر رو که خواردیم با یک دوست خیلی خوبی آشنا شدم که حیف فقط دوستیمون فقط برای چند لحظه بود...کسی که تونستم حرف های خوبی را در حد همون نیم ساعت یا یک ساعت یاد بگیرم مثلا خاطرات اگه به خاطره تبدیل نشن میمیرنکه عنوان مطلبم هم قرار دادم.
روز آخر مراسم ام داود شروع شداز ساعت سه تا آخر اذان خیلی توصیه میکردند که تو سجده آخر حداقل به اندازه سر سوزن گریه کنید این نشونه اینه که خواسته شما برآرده شده...
سر سجده آخر غوغایی بود گریه هایه بینهایت که این اشک ها رو در کمتر جایی میشه دید...بهترین لحظه ها بود...
امسا با خودمم کلی کاغذ و دفتر خاطرات و..برده بودم که بویسم.
چند تا سوال هم از دوستام پسیدمبیشترشونبا توجه به اینکه تعداد جمعیت ا-البته آقایون- انتظار داشتن که باید بهتر از این میشد
پرسیدم که ..
دوست داشتی چی بیاری که یادت رفت؟
محسن:لیوان
حسن:مفاتیح و قرآن
دوست داری چی را اینجا بگذاری و برگردی؟
محسن دروغ
حسن: بدی ها
از خدا چی میخوای؟
محسن و حسن:با خدا بودن.توفیق و طاعت.
البته سوال هابیشتر بود که سرتو را درد نمیارم
میگفت: این آرامش هیچ جا پیدا نمیشه هرجا که باشی تو بهترین قصر ها تو بهترین جاها کنار دریا...
میگفت: خدا قبولت کرده که امسال هم اومدی
میگفت: شهدا آدم های بزرگی بودن
میگفت...خیلی حرف هایه قشنگی میگفت...