بسم الله الرحمن الرحیم
داستانک
اول مجلس که داشتد زیادت عاشورا میخواندند مونده بود که واسه ی چی این همه آدم دارن گریه میکنن.اولش خواست از مجلس بیاد بیرون ولی همون جا یک گوشه نشست و زمزمه کرد.هر کار کرد گریه اش نگرفت.اونی که داشت روضه و زیارت نامه میخواند گفت هر کی گریه اش نمیگیره حالت زاری بگیره و دستش را روی پیشونیش بگذاره.
آخر مجلس که دیگه هیچ کس گریه نمیکرد اون هنوز گریه میکرد.فقط صدای یا حسین گفتن اون بود که تو فقضا پیچیده بود.تا صبح تا طلوع خورشید هنوز داشت گریه میکرد.
شب احیا شب قیامت
تو شب قدر برید توحالت اینکه الان خدا شما را یا میفرسته بهشت یا جهنم.واقعا به حساب خودمون برسیم.
اون که دیشب داشت چشماماش از شدت ترس گناهاش از حدقه در می اودم.مدام به امام ها متوصل میشد.داشتم از ترس میمرد.کم مونده بود از شدت ترس خودش را بزنه.ناله سر میداد و بی اختیار گریه میکرد.وقتی قرآن بر سر گرفت با حالت گریه و ناله از خدا طلب بخشش میکرد.
خدا این دسته آدم ها را وست نداره:
1خدا ظالمان را دوست نداره
2خدا مفسدان را دوست نداره
3خدا اهل اصراف را دوست نداره.(اون هایی که به خصوص عمرشون را اصراف میکنن)
4خداوند خوائنان را دوست نداره.
5خداوند متکبران را دوست نداره.
6خداوند سرمستان را دوستنداره.(اون هایی که یک لذت منفی از دنیاشون میبرند و فخر میفروشند)
7خداوند خیال پردازان فخر فروش را دوست نداره.
اون هایی که قلبشون سنگین شده گریه اش نمیگیره
7خدا می فرمایند: ای وای بر:
8زبان هایی که تحقیر میکنند.
9وای بر کم فروشان(این که دیگه خیلی روشنه.)
10وای بر نماز گزاران(آن هایی که نماز را مسخره میکنند)(سر نماز ،سر دورکعت کل دنیا را سیر میکنن)
11وای بر ریاکاران(اون هایی که به خاطره نفسشون برای اینکه خودی نشنون بدن چقدر منافق بازی که نمیکنند)
وقتی حاج آقا داشت در مورد هر کدوم از این ها توضیح می داد دید بابا جنسش جوره جوره.چمدان یک عمرش پر شده از این جور چیز ها اگه عمل خوبی هم داشته باشه بین این همه شلوغه گم شده(.البته خدا از هیچ عملی نمیگذره.)
باغ انگور
از بچگی هر سال در شهریور ماه یک وانت میگرفتیم و کلی وسایل پدر بزرگ و مادر بزرگم را بار میزدیم
و میرویم باغ.چند هفته آن جا میمانند و بعد دوباره برمیگردند شهر.
چند روز دیگر هشت یا نه کارگر هم می آوردیم تا انگوربچیدند و ما آن ها را در سبد میرختیم و درون یک دوای قهوی رنگ فرو می بردیم.بعد از یک دقیقه آن ها بر میداشتیم و به سمت چند نفر که انگور ها را روی سطح شیب دار باغ پهن میکردند میبردیم و دوباره آن سبد ها یا همان زنبیل ها آهنی کج وکوله که دسته خیلی هایشان به آن دوا خیس میشد بر میگرداندیم. به آن قسمت از باغ وَرَزن می گوییم.
ساعت یازده هم ناشتایی می خواردیم.هندوانه یا خربزه ،نان وپنیر با نان بربری که در زبان خودمان ب آن ال چوریی میگوییم می خوردیم.بعد دوباره میرفتیم کمک.
ظهر هم نهار به کلبه ی باغ میرفتیم و نهار میخوریم.یک آلا چیق مانند هم کنار باغچه پدربزرگم با چوب درسته کرده که سقف آن را برگ اگور و خود انگور پوشانده.کارگر ها معمولا آن جا یا زیر سایه درخت های سبی می نشستند و غذا هایی را که با خود می آوردند را گرم میکردند ومی خوردند.
بچه ه بودم در وسط همان کلبه طنابی بود و روی آن پرده ای می انداختیم خانم ها یک طرف و آقا ها یک طرف.نیم ساعت ،کمتر بیشتر میخوابیدند.اگر کسانی هم که نمازشان را نخوانده بودند می خواندند.کار کردند بعد از ظهر کمتر از از قبل از ظهر بود.و کم کم خورشید که غروب میکرد کاگر ها دست از کار بر میداشتند و برای تصویه حساب پیش دایی ام می آمدند.روز اول نصف وَرَزن پر میشد.اگر در آن سال محصول باغ زیاد بود و انگور های گندیده کم بودند دو یا سه روز پشت سر هم می آمدیم.
شب های باغ
یکی دو روز دیگر انگور ها را باید برعکس میکردیم تا کاملا خشک شوند.عصر ها میرفتیم و سرمیزدیم.ولی برای این کار کارگر نمیگرفتیم حتی تمام فامیل هم جمع نمیشدیم .هر شب یک خوانواده.شب که میرسید فانوس و چراغ توری را روشن میکردیم.پت پت کنان و با صدا و نور زیاد روشنمیشد.یک ناسوس هم دارد.با تاریک شدن هوا پروانه ها هم با دیدن این نور ها راه خودشان را گم میکردند دور آن میچرخیدند.و سایه های غول مانند را روی دیوار می انداختند.
برای وضو گرفتن از فانوس استفاده میکردیم.نوری حبس شده در شیشه.فانوسی قدیم و دسته ای میله ای نازک.
اما امسال به لطف خدا بعد از چند سال که قرار بود برق بکشند وکارشان نیمه کاره مانده بود .کارشان را تمام کردند.کلی سیم کشی کرده بودیم.وکلی پریز و لامپ.
فرقی واسه پروانه ها نکرد.اون ها هر نوری را ببیند دنبال می آیند.ولی حالا اون فانوس نیست.شب های باغ بود و تاریکی اش.
ولی خدا را شکر الحمد الله.
بسم الله الرحمن الرحیم
رمضان 1386
اینجا این... روشنایی...همین جا همین دور و ورا همین نزدیکی ها
وخدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بو ها
پای آن کاج بلند
بوی آگاهی آب
بوی قانون گیاه
اینجا چراغی روشن است
یکی بود یکی نبود.درست یک سال پیش بود که آماده ماه رمضان می شدیم.با کلی شور و حس وحال.
یکی بود یکی نبود.خوشحال بودیم کهخدا را شکر باز هم داریم ماه رمضان را تجربه می کنیم و کلی گناه
راترک کردیم.
یکی بود یکی نبود...
میخوام دل به خودم بدم میخوام هوای خودم را داشته باشم .
رمضان 1387 هجری شمسی
غیبت نکنیم ...دروغ نگیم تکبر نکنیم ...
نم نم ...
باران
باران
باران
دستمون را می گیری خدا؟
بوی باران
بیاییم بریم زیر باران کمی بارونی بشیم.
و خداوند زمین را گستراند و انسان و جن را نیافرید مگر برای خلقش
داستان هایی برای پند زد. شاید عبرت بگیرد.
و ای انسان ...ای جامه به خود پیچیده قرآن بخوان
دعوتتون میکنم به شنیدن برنامه بوی بارن از شبکه رادیو جوان هر روز در ماه مبارک رمضان از ساعت6-8 بعد از ظهر.
بایین ساعت دلمون را با ساعت بوی باران تنظیم کنیم.
پ.ن: انصافا این پست حسابی تبلیغاتی شد.
۩ حدیث قدسی۩
ابن عباس از پیامبر اکرم(ص) روایت کرده ،فرمو:خداوند عزوجل فرموده:هر کار فرزند آدم به جز روزه برای اوست.پس روزه برای من من است و من به آ« جزا می دهم و روز قیامت، روزه سپر بنده مومن است.همان طوری که یکی از شما سلاحش در دنیا(از خطر) نگه میدارد و هر آینه بوی دهان روزه دار نزد خدا از بوی مشک پاک تر است و روزه دار به دوشادی شاد میشود.هنگامی که افطار میشود(روزه را باز میکند) پس طعام خورد و هنگامی که مرا ملاقات میکند.پس او راد اخل بهشت میکنم.
وبلاگ بوی باران برنامه موفق رایو جوان
بوی باران،
ویژه برنامه افطارهای ماه مبارک رمضان.
هر روز از ساعت 6 تا 8 عصر،
از شبکه رادیویی جوان،
مــــــوج اف ام
ردیف 88.1
تهیه کننده:علیرضا محمد نیا
سردبیر:صادق داوری فر
گوینده:فاطمه صداقتی
نویسندگان:صباغان،بابایی
عصمت باپیران،قاسم اورنگی
گزارشگر:ریحانه شمس الواعظین
بسم الله الرحمن الرحیم
شک
کردی که دیده میشی یا نه؟
کسی میخواندت یا نه؟
سلام .امروز رفتم وبلاگ به خدا میگم را بعد از یکسال به روز کنم.ای خدا .چقدر خاطرات داشتم.تصور کنید میتوانید برگردید به گزشته و خاطرات را مرور کنید.دیگه خاطره ای واستون نمیمونه.نه دلتنگی به گذشته یا همون نوستالژیک...چه میدونم.اگه خاطره خاطره نشه بی ارزش میشه.
همین جوری داشتم به ولاگ ها سر میزدم اونهایی که بهم سر زده بودند و اون هایی که سر نزده بودند.رفتم سلامی بدم تا شاید دوباره بهم سری بزنیم.
یک تعداد وبلاگ که با وبلاگ به خدا میگم ارتباط داشتند یک جورایی من را فراموش کرده بودند چون تو لینک اشون اسمم را برداشته بودند.
خوبی یا بدی وبلاگ اینه که هر چی دلت بخواد می نویسی و بعد یکی میاد و میگه وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن وتوخیال میکنی مطلبت را مو به مو خوانده و باز از نو هر چی دلت بخواد مینویسی بدون اینکه ویرایشش کنی.
کلی مطلب یا کلی حرف.
بعد تهش یک عکس میندازیم
که ولاگمون را قشنگ کنه.بعدش چی؟
میریم تا عرش که به همه بگیم :
ای دنیا من به روزما بیا بخوان ولی بدون نظر نمیشه.
ماه رمضان اومد .خوش اومد.خدا کنه به قلبمون هم بیاد .ای خدا.
کاش تو مدرسه ها آموزش وبلاگ نویسی هم میگذاشتند تا بریم توی یک چهار چوب.
چرا باید دنیا را از چهار چوب پنجره نگاه نکنیم جناب قیصر امین پور؟
کوتاه مینویسم ولی نه کم محتوا...
من رفتم...
باید کوله بارم را جمع کنم.
خدا حافظی گریه در یک غروبه
خدا حافظی رنگ دشته جنوبه
خدا حافظی غم تو یک کوله باره
خدا حافظی ناله ی قطاره....
من را تنها نگذار خدای من
دوستانم را هم تنها نگذار
ما را بی هم نگذار خدای من
سلام
لحظات آخره و دل تو دلم نیست.شادی وخوشحالی دارم ولی واسه ی چی؟واسه اینکه قراره یک ماه تمام گرسنه و بیحال بشم ؟
ای خدا چقدر خوبه که تو روزه را سخت گرفتی و گفتی اگه یک روزش را به عمد نگیری اونوقت من میدونم و تو باید 60روز روزه بگیری و کلی کار دیگه.
هرچه قدر یک موضوع مهم تر باشه تاکیدش هم طبعتا بیشتر میشه.بعضی از اعمال واجبند .دقت کردید که خواندن نماز واجب لذتش چقدر بیشتر از نماز های مستحبیه؟شما نماز شب بخوانید بعد موقع نماز صبح که رسید ،11 رکعت را با دورکعت مقایسه کنید اون وقت متوجه منظورم میشید.
چرا این طوریه؟وقتی خدا یک عمل را واجب میکنه ما نمی توانیم چون و چرا بهش اضافه کنیم.چون جرئت نمی کنیم و الا خدا حسابمون را میرسه.ولی چقدر مهربون و لطف خدا در اعمال واجب وجود داره.
بزرگترین لطف خدا واسهی بنده اش اینه که چیزی را براش واج کنه.باران لطف خداست و کسی هم تو این شکی نداره ولی این براون واسه ی همه ی موجوداته هم گوسفند و هم انسان .ولی نماز چی؟
خب اون ها (سایر موجودات که بیتشر از ما عبادت میکنند.بله ولی عبادت انسان را با چیز دیگه مقایسه نکنیم.)
حرف هام را در مورد رمضان برای خود ماه رمضان نگه میدارم.
ولی فعلا یک چیز جالب هم بگم:
دیروز در شبکه 3 یک برنامه ای میداد که مجریش فرزاد حسنی بود.برنامه ای در مورد جشنواره فرش ایرانی.
خودش فرزادحسنی که گفته من ممنوع التصویر نیستم .راست میگه ولی یک مدتی تو برنامه ها نبود.
این هم یک عکس از اون برنامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
نمایشگاه کتاب
حیف که آخر های تابستون نمایشگاه کتاب دایر میشه.آخر های تابستون آدم نمیدونه چی کار کنه .وای که تابستون تموم شد و کلی کار نکرده رو سرم ریخته که امسال هم نکردم.گاهی وقت ها می بینی موقع مدرسه ها کار های بیشتری میکردی.نمیدونم چرا این جوری میشه شاید به این دلیله که آدم آزادی بیشتری داره و نمیدونه از کجا شروع کنه.
دیروز رفتم نمایشگاه کتاب .مونده بودم از کجا شروع کنم.دم در یک روحانی را دیدم که توی غرفه ی کتابا هاش نشسته بود و دید که از سر رویم عرق میریزه گفت :هوا خیلی گرمه؟
گفتم:هم گرمه هم من دویدم.و دستمال کاغذی تعارف کرد تا عرقم را از روی پیشونیم پاک کنم.مشغول دیدن کتاب ها شدم.پرسید:واسه خودت میخوای ؟ گفتم هم واسه خودم و هم...
مشغول نگاه کردن بودم و کمی بعد گفتم برم بن بگیرم باز مزاحمتونمیشم. و گفت خواهش میکنم.
20% با بن تخفیف میشد و 20% هم ناشر ها تخفیف می دادند چی بهتر از این .5-6 تا بن گرفتم و غرق دیدن جلد کتاب ها شدم.دوستم را دیدم.اون که کتاب های بیشتری خوانده بود مدام میگفت این را بخر و اون را بخر و من راسر ذوق میاورد.
یک ساعتی بودکه هنوز در سالن اول بودیم.و یک تعداد کتاب زده بودیم زیر بغلمون.وای که دلم میخواست کلی کتاب بخرم.ولی به این فکر میکردم که وقتش را خوهم داشت یا نه . تا آخر تابستون کمتر از یک ماه وقت داشتم.
به سالن دوم رفتیم.وای کتاب های دارن شان داشتن من را صدا میکردند که من را بخر.اگه میخوای الان بهترین موقعه.ولی هر جوری بود جلوی خودم را گرفتم.یک مرد حدود پنجاه ساله هم کنارم بود.دوستم محسن را صدا زدم و گفتم از اینها بخرم؟جلدشون که عکس های وحشت ناک داشت را نشونش دادم. با مرد که کنارم ایستاده بود مشغول حرف زدن شدیم و گفت فکر کنم اینها به سن تو نباشه .(مال بچه ها باشه) گفت من اول به دخترم که شانزده –هفده ساله است اول ها از این کتاب ها خریدم که به مطالعه علاقه مند بشه.و مثل ش هری پاتر بود.گفتم هری پاتر خوادنم ولی اگه این کتاب را اگه یک بچه بخونه شاید شب خوابش نگیره خیلی توصیف های وحشت ناکی داره. و قسمتهایی از کتاب رابراش تعریف کردم.
گفت اگه نکاتآموزنده دارهخوبه بگیر.
بعد از گفتگو میانمون از جلوی آن غرفه از هم جدا شدیم.معلوم بود اهل اینجا نبود.لهجه فارسی اش این را اول از همه میگفت.آخر سر هر جوری بود با لردلاس وداع گفتم و از کنارش دور شدم.
کتاب های خوبی گرفتم.از آنتوان چخوف گرفتم.
از بزرگ علوی گرفتم.
یک کتاب که در موردآقای شیخ مرتضی گرفتم(که روحش شاد)
تعبیر خواب.
آموزش کادر بندی در عکاسی
توحید مفضل(کتابی بود که امام سجاد به آقای مفضل چیز های واقعا جالبی در چهار جلسه در مورد خلقت فرموده بوند.)
و یک کتاب که مجموعه ای از خاطرات شیرین گرد آوری شده بود.
جالبه بدونید الان کتاب هایی که اخیرا چاپ میشن به علت گرون تر شدن قیمت کاغذ قیمتشون هم گرون تر میشه ولی کتاب هایی اونجا پیدا میشد که چاپ اول بودند و قیمت فوق العاده ارزونی داشتند و همین آدم را وسوسه میکرد که مدام بخرم.
بعد از دو ساعت گشتن رسیدم خانه وشروع کردم به خوردن ... ببخشید خواندن کتاب ها.
راستی این جمله را قبول دارید که هر کتابی ارزش حداقل یک بار خواندن راداره؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تموم شد.مرداد هم رفت.حالا فقط شهریور مونده.داشتم فکر میکردم تو تابستون امسال چی کار کردم؟ چه زود گذشت ه؟ مثل چشم به هم زدن.کلی کار انجام دادم ولی نمیدونم چرا گذر زمان را حس نمیکنم.طولانی ترین روز هایم همون سه روز اعتکاف بود که وقتی برگشتم احساس کردم مدت زیادی است که خیلی ها را ندیدم.
و حالا:
ده...نه... هشت...
هفت ...شش..پنج...چهار
سه...دو...یک.
فقط ده روز مونده تا رمضان.خدا میدونه که از چه وقته دارم لحظه شماری میکنم ولی-فکر کنم هنوز آماده نیستم.میدونید از چی میترسم؟از اینکه عیدفطر بیاد و من... نه نمیگم باید امید داشته باشم من خدا را با مهربونیش صدا میزنم انشاالله خدا من گاه کار را می بخشه.به حق شما بنده های خوب.
ماه رمضان.آخ چه ماه پر برکتی.ماهی که دست هایش شیطان را میبندند تا مرحله سوم تربیت انسانی را پشت سر بگذاریم.از رجب شروع شد.روز اول و وسطش را روزه گرفتم به اضافه چند روز دیگه ولی آخرش را نتونستم روزه بگیرم و شعبان اومد.از شعبان فقط دو روز تونستم روزه بگیرم.ای خدا چرا نماز شب هایی که خواندم کم بودند؟
خدا میخوام دعا کنم و آرزو کنم .خودت بهم یاد دادی اگر عمل نمیوتوانم انجام بدم حداقل میتوانم آرزو کنم.و در قیامت این را می پرسی که:اگه ترک گناه نمیتوانستی بکنی .اگه عمل خوب نمیتوانستی انجام بدی یک ای کاش که میتوانستی بگی...
خدا آرزو هام گم شدند.ولی یکی را میشناسم که همیشه کلی آرزو واسه همه ی مردم دنیا داره.به حق ایشون به حق مولامون آرزو هایی که ایشون میکنند را برای ما هم برآورده کن.
تویی که خوبی و همه ی آرزو های خوب مال توست....
پ ن:اینکه گفتم خودت بهم گفتی منظورم حرف هایی بود که از زبان حاج آقا پناهیان شنیدم.چون خدا خواست که بشنوم.