تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی

بسمه تعالی

تموم شد.همه چی.نمیدونم چرا ولی این منم.انگار امیدم کاملا مرده.اون همه شور، شوق هیجان امید آرزو فکر خیال و...وقتی یاد این ها می افتم بغضم میگیره.چه خاطراتی چه اتفاق هایی که دراین چند روز افتاد.همه اش پرید همه جنجال ها بحث ها و گفتگو هایی ککه کردم و شنیدم.کلی تلاش کن ...
چه لذتی داشت وقتی پوستر کسی را که دوست داری در دست گرفتی و داری به مردم میگی ببنید این انتخاب منه.
قرار بود شادی کنم خوشحال بشم و کلی آدم را خوشحال کنم.دنیا را سبز کنم.آخ سبز چه شیرین بودی .مثل خواب یا رویایی خوش بر دل من.قرار بود جواب پیامک ها را بدم...
قلبم با حضور تو آرامش یافته بود.اماده بودم تا آینده ام را با تو بسازم.خاستم در میانآن همه آدم شاد در خیابان فریاد بزنم ولی سکوت سهم من شد. کیست که به من توجه کند؟کیست که بامنهم دردی کند؟فریادم در گلویم ماند.
کنار لانه ات که حالا ویرانه ای بیش نبود آمدم.فقط پرهایت روی دیوار های بی رحم یادگار مانده بود و آن لبخند گرمت رادیم ولی سرد.همه جا برایم تیره شد.چشم هایم خون دید .آخرین برگ سبز هم فرو ریخت.دیگر برای من آرزو های بزرگ هم کم است.از که بگویم از یاس های نو شکفته که به عشق کلمه ای سبز روییدند؟
چه راست ها که گفتند دروغ است و چه دروغ ها به تو بستند.آخر هم باور نشد این دروغهایی که می گویید از طرف ما از راست های دوغکی شما صادقانه تر استترانه های امید به جانمان خوش آمده بود و زمزمه میکردیم به امید آزادی و استقلا .حالا ما هستیم و ان خاطرات دور و دراز....

88/3/24 ساعت 1:30بامداد

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: یادداشت|

اعتراف

بسمه تعالی

 

اعتراف

همین یک صفحه کافی است تا اعتراف کنم.چه اعتباری به اعتراف نویسنده هست؟شاید این حرف ها یک تخیل است یا یک تصور یا یک تفکر؟به هر حال نویسنده است که مدام در حال اعتراف است.حرف های درون خود را ،یا نه  هر چه که از ذهنش می گذرد را به اختیار باز گو میکند.
چه کسی میداند در اذهان چه میگذرد؟چند نفر حاضر است آن ها را باز گو کند؟چند نفر بلد است تا آ ها را آن چنان که باید و شاید ازذهن خارج کند.هر شخص در ذهنش دنیایی دارد.در این دنیای خاکی چقدر دنیا های آبکی وجود دارد!
وقتی در نوشته ام از قسمتی خوشم می آمد و آن را به استادم می دادم و انتظار استقبال از سوی او راهم داشتم عکس قضیه اتفاق می افتاد‍1.چقدر از تفکرات فقط به درد ذهن خودمان میخورد یا حتی نمیخورد.
آیا نویسنده آدم بادل و جرعتی است که این قدر راحت اعتراف میکند؟یا آدمی کوته اندیش و ساده؟  و آیا نویسنده واقعا چه چیز هایی را اعتراف میکند؟آیا او همه اش دروغ می گوید؟به همه دروغ میگوید؟مهم نیست که باور شود یا نه،مهم این است که که دروغ جالبی و جذابی بگوید که بعضی ها خوششان بیاید.
دروغ چیست؟کم گفتن؟ نگفتن؟چیزی راکه باید گفت ونگفتن؟این نوشته ها مگر دروغ است؟این اعترافات ذهن من است میگویم تا خوانده شود.تا باور شود تا باور شوم.حالا خودتان هر چه دلتان می خواهد بگویید...

 

 

 پ ن :تابستان سال قبل  بخشی از نوشته هایم را به استادم در کلاس نویسندگی میدادم

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: یادداشت|

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: عکس|

دیدن مناظره برای افراد زیر ۱۵ و بالای ۵۰ سال و افرادی که بیماری قلبی دارند یا به هر نحو بیماری خاص دارند توصیه میشوند نگاه نکنند.
|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: |

نیمکت

بسم الله الرحمن الرحیم

پیر مرد آرام روی نیمکت پارک نشسته است موهای سفید سرش کمی ریخته .کت و شلواری خاکستری رنگ به تن کرده.گر چه کتش کهنه است ولی تمیز به نظر می آید.عصایش را بین و جلوی پاهایش گذاشته و خیره به نقطه ای گنگ است.نسیمی می وزد و برگ ها را به لرزه در می آورد. او بازم نفس خود را عمیق بیرون میکشد.
پیر مرد دیگری با قدم های آرامش به سمت او می آید.سرعتی واقعاً کند دارد چند نفر از او جلو میزند ولی اصلا برایش مهم نیست.به  نیمکت نزدیک میشود کنار پیرمرد اول می نشیند و با آه میگوید:آخ ...پیری.
پیرمرد کناری نگاهی به او می اندازد و میگوید:زندگی همینه دیگه جوانی می گذره ،نمیشه همیشه جوون موند.
پیر مرد دوم:آره خدا را شکر ،که بهمون عمر داده و سالمیم.
پیر مرد اول در ذهنش با خود میگوید:پیری و سلامتی؟بهترین حالتش اینه که زمین گیر نباشی و الا درد همیشه هست بعد جمله آخر را به کناری می گوید:درد همیشه هست.
پیر مرد دوم: درد؟...فکر کنم توی جوونی هم بود فقط حوصله نداشتیم در موردش فکر کنیم اونقدر سرمون شلوغ بود.بعد میخندد و دندان های مصنوعی سفیدش دیده میشود.
پیر مرد اول:ولی جوونی زود گذشت
پیر مرد دوم: پیری هم میگذره چون بعد پیری فقط مردنه و آخرین ایستگاه دنیاست فکر میکنیم تو اینجا خیلی منتظر می مونیم.اگه بعد پیری بازم یک چیز دیگه بود میگفتیم پیری کجایی!
پیر مرد اول: آره راست می گی هیچ وقت نفهمیدیم چی ،کی گذشت؟مثلا حالا چهار تا بچه بزرگ کردم هفته ای یا دوهفته یک بار بیان نیان...حداقل وقتی زنم،اون زن مریض زنده بود دخترام یا عروسم می امد و می دیدمشون.
پیر مرد دوم: نه پسرم زیاد به من سر میزنه یا نوه ام میاد. راستی چرا جوون ها این جوری شدن؟حوصله ما را ندارن؟
پیر مرد اول : شاید... میدونی چند بار قلبم وایستاد و دوباره کار کرد؟ واقعا خنده ام می گیره سه یا چهر بار .بعد هر دو پیر مرد خندیدند.
او چند لحظه در خاطراتش غرق میشود.صدای گنجشکان در پارک به گوش میرسد.پیر مرد دوم که به مردمی که از کنارش رد میشد نگاه می کند از یکیشان پرسید:ساعت چنده جوون؟
چند جوان که با هم در حال قدم زدن بودند یک شان که پیر مرد به او اشاره کرد میگوید: بچه ها من ساعت همرام نیست ساعت چنده؟ دوستش به گوشی موبایل نگاه میکند و میگوید شش ونیم.
پیر مرد اول میگوید چی کار داری ساعت چنده؟ می خوای چه کاری بکنی؟
پیر مرد دوم با تبسم میگوید:نه بابا من که نفهمیدم ساعت چند را گفت،همین جوری.بعد با یک یا الله بلند میشود و به عصایش تکیه میکند. پیر مرد اول به سمت دیگر نگاه میکند.
پیر مرد دوم: چی شده؟ پاشو یک قدمی بزنیم به حد کافی بدنمون خشک شده.
وقتی هر دو ایستادند ناگهان دوچرخه سواری با سرعت از کنارشان رد شد. پیر مرد دوم به شدت می ترسد :پسره ی...بی دقت و نفسش به شماره می افتد.
پیر مرد اول: گفتم بشین سر جات گشو ندادی!
ولی نظر پیر مرد عوض نمیشود و با همان حال نفس نفس به راه می افتد.پیر مرد اول هم به دنبالش حرکت میکند.

 

88/2810   ساعت9:00

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|

میر حسین موسوی در ارومیه
بسمه تعالی

گزارش تصویری از حضور پر شور شهر ارومیه :

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: عکس|