تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی
تموم شد.

هم ماه امضان هم تابستون هم مدرسه ها و هم ...عمرم هم کلاس های داستان نویسی هم...

همه چیز تموم می شه.هر چیز که متعلق به این دنیا باشه تموم میشه.
اما چیز هایی هست بابامون از اون عالم سوغاتی آورده یا شاید اشتباهی تو جیبش مونده.منظورم عشقه همونی که اگه تموم بشه دیگه هیچ امیدی در زندگی  باقی نمومونه.دیگه هیچ کس حوصله اش نمیشه توبه کنه. خدا را عبادت کنه اصلا زندگی کنه.عاشق بشه و...
خداکنه که عشق را دنیایی نکنیم و  یا عاشق ودل باخته دنیا نشیم.

ماه رمضان تموم شد. کلاس های نویسندگی هم تموم شد.تجربه خیلی شیرینی بود خیلی شیرین...برای اولین بار منم درس دادم بابام می گفت تو اصلامعلم خوبی نمیشی آخه خودش دبیره.یک جورایی دارم کار اونو ادامه میدم یا شاید بگم ادامه دادم...البته اصلا دلم نمی خواست تموم بشه شاید سال آینده باز توفیق شد رفتیم و وقتشون را گرفتیم.
راستی از اینکلاسا براتون بگم:مدام به بچه ها می گفتم شکسته ننویسین.یک چیزای مختصری که بلدبودم بهشون گفتم مثلا روی داستان که کار کردم رابگم:توصیف  ها را راهنمایی کردم که چی بگن چه جوری بگن یا شخصیت پردازی اوج و فرود های داستان وکلی چیز دیگه

تقریبا دو ماه با هم بودیم هم با پسرا هم با دخترا.پسرا را زود تموم کردم دوجلسه آخر هم در پارک کنار مسجد بودیم آخه می دونی چیه؟نمی نوشتن گوش نمیدادن شلوغی می کردن.ای جان اون پسره دمیر چی خیلی دوسش دارم شلو غ بود و با نمک یادم باشه عکسشو نشونتون بدم.اما دخترا آروم تر بودن گرچه خیلی کم می نوشتن ولی حداقل گوش میدادن.چه گوش دادنی جونم بارتون بگه:یک جلسه مونده به آخر گفتم بیام سوال بپرسم ببینم چیزی یادشون هست؟ دیدم خیر به قول خودشون من می پرسیدم و خودم جواب میدادم ولی اشکال نداره به قول خاله نسیم بچن انتظار زیادی نداشته باش.

راستش حداقل واسه خودم خیلی خوب بود خودم که خیلی این کارو دوست داشتم.هیچ پولی هم بهم نمی دادنا همه ش فی سبیل الله بودو کاش قربت اله الله

سرتونو درد نیارم همین بود شنبه هم که اختتامیه اش بود.خیلی شیرین بود خیلی هاشون را می شناختم و بهم سلام می کردن.کلا کلاس هام را سعی میکردم صمیمی برگزار بشه .مدام خودشون هم حرف میزدن نوشته هاشونو می خوندن و ...

فعلا

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

می نویسم پس هستم

بسمه تعالي

مي خواهم ثابت كنم بار ديگر خودم را نشان دهم در اوج شكست هاي ويرانه بسازم خودم را و نشان دهم حضوري صادقانه.مي خواهم بگوييم مي نويسيم هر جا حتي حالا كه در اتبوس هستم با اين لرزش هايي كه به خطم پيچ و تاب مي دهد.
نمي دانم اين مرد كناري در باره نوشتن من چه فكر ميكنمد؟ نوشتن من!با نوشتن شخصيت  گم شده خودم را لا به لاي همين سطر ها پيدا ميكنم.وقتي خودم را نويسينده مي بينم نگاهم به آينده عميق تر ميشود اميدم زيادتر و عقلم مسير تكامل را مي پيمايد و روح آزادانه تر پرواز ميكند.
قلم خورد در نوشته چه حكمي دارد؟شك يا اشتباه؟آيا نويسنده حق دارد قلم خورد داشته باشد؟شايد قلم خورد به معناي دقت و بالا بردن كيفيت است و شايد اشتباه اصلا شايد يعني: نمي دانم.
هنوز نرسيده ام ولي مي خواهم به سر انجام عالي و رضايت كامل برسم مي خواهم آينده ام را فوق العاده خلق كنم حالا كه خدا هم رح كرده و دري از آينده به رويم گشوده.كسي هست كه مي تواند به زندگي ام مسير بدهد و همراهم باشد كسي كه دوستش بدارم و دوستم بدارد.
خدايا از تومي خواهم اثبات رسيدن را و مسير با هم بودن

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: یادداشت|

نوزدهم رمضان!

 

نميدانم عروج بزرگ مرد تاريخ اين شب را قدر نهاده يا قدر و منزلت آن موجب تقارن عروج آن تاريخ عمود برزمين گشته است؟ از علي گفتن دشوار است چرا كه گفتن از كسي كه نمي شناسي هرگز آسان نيست. علي! شايد بايد گفت، علي بزرگ پهلواني بود كه خيبر از جا بركند، دلير جنگجويي كه كسي را ياراي مقابله با او نبود. شايد بايد گفت، علي شاعر عارف مسلكي كه مناجات هاي لطيف او اشك اشتياق بر چشمان هر يكتاپرستي جاري مي سازد. شليد بايد گفت، علي مدير با تدبيري كه توان غلبه بر هر بحراني را داشت.

ولي من او را حقيقت اساطير گونه اي بر صفحه تاريخ مي نامم. چرا كه انسني است همچو ما از جنس خاك ، همچو ما داري غريزه،پساو حقيقي است. تو اسطوره تمامي خوبي هاست ولي رب النوعي نيست خيالي، ساخته ذهن.

او را آنقدر سزاوار ستايش مي يابم كه دوست دارم بر بلندترين بام جهان فرياد برآورم"من علي را شيعه ام" اما صد افسوس كه شيعه او بودن به اين سادگي ها نيست. تا زمانيكه كودكي در همسايگي من سر گرسنه بر بالين مينهد و من در مهماني جشن تولد خود غرق در ارقام طبقات كيك تولدم هستم. ماداميكه دخترك گل فروش با دست به كناري مي زنم تا بر مارك كفشم غباري ننشاند...تا وقتي نمي فهمم پسرك پنج ساله براي اينكه حسرت نگاهش كسي نبيند چشم بر مغازه شكلات فروشي مي بندد. چگونه ميتوان چنين فريادي برآورد؟؟!!

علي اگر غالب روزهاي سال را روزه داشت، به اميد سفره رنگين افطار نبود، طعام خود با فقيران قسمت مي كرد. روزه را نه به جهت سلامت تن، بلكه براي چشيدن طعم گرسنگي برخود فرض مي ديد. كسي كه دردي را چشيده باشد، هرگز بر كسي كه دچار آن درد است تكبرنتواند كرد.

از اين رو بود كه خليفه زمان هرگز بر مسكينان  عهدش جفايي روا نداشت. از اين رو بود كه آنان را در طعام روزانه خويش شريك مي پنداشت. اكنون كه مي انديشم، او را محق اشك ريختن در چاه را مي بينم. كه اگر روح آسماني نداشت، اقيانوس را هم ياراي خاموش كردن آتش افتاده بردل او نبود. غم مردم زمانش را مي ديد، مي فهميد.از اين رو مي گريست. او از فقر مي هراسيد. چون مي دانست عروس فقر جانشين كفر است.

راستي كه چه دشوار است شيعه علي بودن!

شايد بد نيست به مناسبت اين ماه، شيعه بودن را غبار روبي نمائيم. ماه ضيافت الهي را نه فقط بر سر سفره سحر و افطار، كه در طول روز، در لحظات تنهايي نيز به ياد داشته باشيم. ربنا گويان، تنها منتظر خرما در دهان نمودن نبوده و به نيايش به درگاهش نيز بپردازيم.

شهيد پر منزلت اين ماه را، نه فقط در شبهاي قدر، به حرمت فرق شكافته اش، كه به واسطه صبر 25 ساله اش،و نيز به واسطه روح عزيمش واسطه اي قرار دهيم تا از پروردگار جهانين طلب تواني روز افزون نمائيم.

نه صرف نيل به مقاصد دنيوي كه جهت زدودن زشتي هاي اطراف كه مولاي متقيان خود اميدوارترين مردم را كسي مي داند كه به هنگام رويارويي با پليدي،سعي در رفع آن نمايد.

علي حقبقت اساطير گونه اي بر صحنه تاريخ

به اميد ياريش

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |

خدايا! مگذار دعا كنم

كه مرا از دشواري ها و خطرهاي زندگي مصون داري،

بلكه دعا كنم،تا در رويارويي با آنها بي باك و شجاع باشم.

مگذار از تو بخواهم،

درد مرا تسكين دهي،بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي.

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |

نسیم نفس خداست...

سلام دوستان خوبم براتون يكي از داستانهاي كتاب هر قاصدكي يك پيامبر است كه نويسنده اش خانم عرفان نظرآهاري است گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد. از اين به بعد براتون از متن كتابهاي خانم عرفان نظرآهاري هم  ميزارم.

معرفي كتاب هم براتون قراره بذارم .كاش خوشتون بياد..... 

منتظر نظرهاي خوبتون هستم...

نسيم، نفس خداست

بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت. دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگيني مي كرد. نفس نفس مي زد.اما كسي صداي نفس هايش نمي شنيد، كسي او را نمي ديد.

دانه از روي شانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد.

خدا دانه ي گندم را فوت كرد. مورچه مي دانست كه نسيم، نفس خداست.

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:«گاهي يادم مي رود كه هستي، كاشكي بيشتر مي وزيدي.»

خدا گفت:«هميشه مي وزم. نكند ديگر گمم كرده اي.»

مورچه گفت:«اين منم كه گم ميشوم. بس كه كوچكم.بس كه ناچيز. بس كه خرد. نقطه اي كه بود و نبودش را كسي نمي فهمد.»

خدا گفت:«نقطه سر آغاز هر خطي ست.»

مورچه زير دانه گندمش گم شد و گفت:«من اما سرآغاز هيچم و ريزم و نديدني.من به هيچ چشمي نخواهم آمد.»

خدا گفت:«چشمي كه سزاوار ديدن است مي بيند.چشم هاي من هميشه بيناست.»

مورچه اين را مي دانست.اما شوق گفت و گو داشت.

پس دوباره گفت:«زمينت بزرگ است و من ناچيز ترينم. نبودنم را غمي نيست.»

خدا گفت:«اما اگر تو نباشي، پس چه كسي دانه ي كوچك گندم را بر دوش بكشد و راه رقيصدن نسيم را در سينه خاك باز كند؟تو هستي و سهمي از بودن براي توست، در نبودنت كار اين كارخانه ناتمام است.»

مورچه خنديد و دانه ي گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.

هيچ كس اما نمي دانست كه در گوشه اي از خاك، مورچه اي با خدا گرم گفت وگوست.  

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |

زندگی خالی نیست...

به نام آنكه در كالبد بي روح آدم زندگي دميد

زندگي خالي نيست...!

زندگي...! زندگي عبارتست از تكرار مداوم و بي وقفه روزهايي كه پشت سر هم سپري ميشوند. در اولين اين روزها، تا چشم به جهان ميگشايد، گريه آغاز مي كند. شايد از غربت ميگريد، چرا كه مسافري است از دياري دوردست. شايد از فرط تعجب مي گريد...

با گذشت روزها به ديار جديدش خو مي گيرد. ديگر خبري از اشك نيست. با محيط اطراف آميخته مي شود.

با شوقي غيرقابل وصف روزها را سپري مي كند. هر روز صبح كه چشم مي گشايد آرزوي سپري شدن هر چه سريعتر روزها را جهت رسيدن به روزي خاص، روز فارغ التحصيلي، روز استخدام،روز عروسي...را در دل مي پروراند. پس از رسيدن به هر يك از اين روزهاي بزرگ اشتياق رسيدن به آينده شيريني آن روز را به خاك فراموشي مي سپارد. عاقبت، پس  از چندين سال دويدن بي وقفه در پي روشني مبهم آينده چشم بر دارفاني مي بندد.  اين بار نيز مي گريد. چقدر عجيب...! اين بار نيز خود را در آستانه سفر به دياري غريب مي بيند. شايد اين بار نيز از تعجب مي گريد. شايد از دوري اين روشني اغواگر در عجب است. شايد از نرسيدن به آن مي گريد...

هرچه كه هست، عجب حكايت بي سرانجامي ست اي زندگي. حقا كه خالي است.

دويدني بي مقصد!  تلاشي بي فرجام!  كوششي بي حاصل!

اما اين ممكن نيست.... چرا كه مهرباني عظيم تنها خليفه خود را هرگز به چنين بازي جانفرسايي وانمي دارد. هم او كه باران را فرستاد تا بشويد. هم او كه باد را فرستاد تا بخواند.هم او كه قصدك را فرستاد.... باران،باد،قاصدك... اينها همه پيامبراني هستند كه او فرستاد تا زندگي كوششي بي حاصل درپي سرابي نباشد. سرابي مبهم!باران را فرستاد تا بشويد هر غبار فراموشي را جام دل! باد را فرستاد تا همه وقت نجوا كند حديث آشنايي را شايد بكاهد از غم غربت...! قاصدك را فرستاد تا پيلم وصال را زمزمه كند...تا بگويد كه زندگي مشكلي براي حل كردن نيست، هديه اي است براي لذت بردن و تلاشي است براي وصل!

زندگي خالي نيست چون خدا هست....!

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |

باز گشت شب روشن
سلام

 

 

بازگشت شب روشن

از آنجایی که مطع هستید تغییراتی در وبلاگ ایجاد شده .اولیش که همون عنوان بود که چندماهی  هست شاهدش هستید.

دومی هم که نویسنده جدید وبلاگ

اما از اونجایی که دلم واسه شب روشن تنگ شده بود از این به بعد:

من:شب روشن هستم و نون جیم: لمس نسیم

 

نماز روزه تان قبول

ما را هم به رسم رفاقت دعا کنید

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: یادداشت|

به سویم آمدی
و آمدی در اوج غمهام
 صدات کردم آنجا بودی

بدون تو معنای عمر چیست

وقتی ندانم اسراری از غیب

خواهم رضای تو

جانم فدای تو

دلم می خواد، که باشم با تو

خسته ام از دنیا

از این دو رنگی ها

فقط می خوام

که باشم با تو

دومین ترانه  فارسی سامی یوسف

سلام

نماز روزتون قبول باشه ما را هم دعا کنید و اگه دوست دارید در دعا کردن ما را کمک کنید.

هر روز برای یک موضوع فکر میکنیم شما هم امتحان کنید خیلی کار زیباییه حتی اگه:
دعا مون مستجاب نشه

حتی اگه نتونیم واقعا یاد کنیم

حداقل در حرف یاد کردیم.

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: مذهبی|

*اعمال ما،كاشته هاي ما*

آنگاه كه پرنده ي سپيد روح مان عروج معنايش را جشن مي گيرد،آنگاه كه قفل قفس جسم گشوده مي شود،تا برويم از آن بالاها،نگاه كنيم به آنچه در زمين برجاي گذاشته ايم،چقدر زيبا خواهد بود اگر آنقدر كاشته باشيم،كه سبزي وطراوت كاشته هامان،پرنده ي روح مان را،آن بالاها،سرمست كند.

آنجا ديگر پرهاي زميني مان بكار نمي آيد،پس ميتوانيم آنها را به كبوتران پر شكسته ي زمين قرض دهيم.

تا وقتي از آن بالا نگاه كرديم،زيبايي باغ مان با تحرك پرواز پرندگان،با جست و نشست هاشان به اين سو و آن سو،دو چندان شود.

آن روز از آن بالا خواهيم شنيد:

گرومپ......گرومپ........گرومپ و........

آري اين قلب من است كه در سينه ي آن پرنده ي كوچك، شادمان مي طپد.

آه كه امروز،چقدر خوشحالم.

 

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |

گفتگو با خدا

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو كني ؟

گفتم:اگر وقت داشته باشيد

خدا لبخند زد و گفت:زمان من ابدي است...

چه سوالي در ذهنت از من داري؟

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟

خدا پاسخ داد...

اينكه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند،عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند،و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند.

اينكه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند...

وبعد پول شان را خرج بدست آوردن سلامتي شان مي كنند.

اينكه با نگراني نسبت به آينده، زمان حال فراموش شان ميشود

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال.

اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.

بعد پرسيدم...

بعنوان خالق انسانها،مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي  ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد

ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد،اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

با بخشيدن،بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانند زخمي عميق در دل كساني ايجاد كنند كه دوستشان دارند،و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

ياد بگيرند ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد،بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند،اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان بدهند.

ياد بگيرند مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند هميشه كافي نيست كه شخص ديگري ببخشند،بلكه خودشان را هم بايد ببخشند. 

خاضعانه گفتم:از اينكه وقت تان را به من داديد متشكرم.آيا چيزي ديگري هست كه دوست داريد آفريدگانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد وگفت...

فقط بدانند كه من اينجايم

"هميشه"

|+|نوشته شده توسط |موضوع: |