تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی
گنج نام توست

بسمه تعالی

به کوه بزرگی رسید.غاری را پیدا کرد که سنگی بزرگ جلویش را گرفته بود.باید اسم رزمز را می گفت تا دیوار کنار برود اما اسم رمز چه بود؟یادش آمد مسافری به اوگفته بود:نام خودت نامتمام رمز هاست.پس او باید نام خودش راصدامیزد تا به گنج برسد.این کار به نظرش ابلهانه بود که کنار سنگی بایستد و نام خودش رافریاد بزند.برای توجیه کارش لبخند زورکی زد و گفت مگر بچه شدهای؟و از آنجا رفت.

 

 

ساعت 20:22 سه شنبه.

 

 وبلاگ کیمیاگر هم تاسیس شد.mosafervaman.blogfa.com

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|

اين متن ترانه اي كه محمد عليزاده خونده و من

 

نميدونم شاعرش چه كسي؟؟.


 

فرمت : MP3 / کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ

فرمت : WMA / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

 

 

 

من كه كلي اين ترانه برام خاطره شد، اميدوارم كه براي

 

شما هم خاطره انگيز باشه......

 

جز تو

 

جز تو كي ميتونه عزيز من باشه

 

كي ميتونه تو قلب من جاشه

 

مگه ميشه مثا تو پيدا شه

 

همه چيزم   آي عزيزم

 

جز من كي واسه ديدن تو حريص

 

اسمت رو قلبش مينويسه

 

گونه هاش از نديدنت خيسه

 

همه چيزم   آي عزيزم

 

تو نباشي  بي قرارم     بد مي بينم      بد ميارم

 

بي تو من   حس ندارم    سر به زيرم    گوشه گيرم

 

كاش بميرم    بي تومن

 

همه چيزم   آي عزيزم    همه چيزم

 

واسه ما دو تا كي بهتر از ما از همين امروز تا آخر دنيا

 

واسه ما دو تا كي بهتر از ما از همين امروز تا آخر دنيا

 

همه چيزم   آي عزيزم

همه چيزم   آي عزيزم

|+|نوشته شده توسط |موضوع: دانلود|

*من او را رها كردم

تا او خود را دريابد

و چقدر سخت است

عزيزترينت را رها كني

اما من آنقدر او را دوست دارم كه او را رها ميخواهم براي هميشه

رها از تمامي بندها و زنجيرها

هرچند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا كه من خود اينگونه خواستم

و هيچگاه به خاطره هميشه بودن با او

براي او بندي نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود
|+|نوشته شده توسط |موضوع: داستان نامه|

یک لیلی

:بسمه تعالي

گفتم :خدايا چقدر خوبه كه به من هم ليلي دادي تا شايدكمي مجنون باشم.در دلم نوري بود نوري از عشق كه در فلبم مي تپيد.
گفتم خدايا چقدر خوب است كه كسي را دادي تا به يادم باشد.
خدا فهماند:من كه هميشه به يادت بودم.
گفتم :خدايا چقدر خوب شده كه كسي نگرانم  است و...
و در همان لحظه باز چيزي مثل صدا مرا فهماند:من كه از مادري كه فرزندنش را گم كرده خيلي بيشتر نگران تو  هستم.هيچ وقت تو را گرسنه نگه نداشتم هميشه روزي تو را رساندم.
گفتم: خدايا هميشه دوست دارم به ياد ليلي ام باشم و...
باز تكرار شد:من هميشه به يادت هستم چه تو در خواب باشي چه بيدار،آسمان ها را براي شما ها خلق كردم و آن ها را رام كرده ام.با كوچكترين اشاره ي به شما جواب ميدهم.
گفتم :خدايا هر چه در اين راه عشق بدهم باز احساس خجالت مي كنم.
و باز گفت:چقدر در راه من از خودت دادي؟چقدر مالت را براي من خرج كردي؟آيا حاضر هستي جانت رادر راه من فدا كني؟من كه به مالت چند برابر پاداش ميدهم ،آن هم مالي كه مال خودم است را به من باز نمي گرداني كه پاداشي بزرگتر(بهشت)را به تو بدهم.شايد بخواهي جانت را هم فداي ليلي كني اما اگر فقط كمي  در در راه من قدم بگذاري و از خودت بگزري نام تو را در عالم ثبت ميكنم.
گفتم خدايا چگونه شكرت را به جاي آورم؟

و گفت يا شايد فهماندن: وفادار باش كه عهد عين دين داري است.كنارش بمان تا باز مرا بهتر بشناسي و به او مهربان باش چون من مهربانم و مهرباني را دوست دارم.
گفتم خدايا به من ياد بده كه چگونه كسي را به خاطر تو دوست برم.
كم كم در سكوت ماندم و سجده شكر كردم و خدا را شكر كردم كه هيچ وقت مرا تنها نگذاشته.

 يك ليلي

پنج شنبه/9/مهر/88

ساعت :9:20 

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|

بال

پرندگان نالیدند که بالهای ما رنجور راه است و

 چشم هایمان آزرده از کشاکش تقدیر ...

هدهد خیره در دوردست ها بالی بهم زد و از نو قصه آغاز کرد :

سیمرغ واپسین داستان نیست داستانی است در دل داستانی دیگر که چون بر خوانی اش از نو زاده

 میشود در هیأت داستانی دیگر.

آن گاه به دوردست ها اشاره کرد و گفت : رسم به خواندن است نه قصه شدن...بر رفتن است نه جاده شدن...آن که خواندن بداند داستان سیمرغ در دلش مکرر می شود... و رفتن سرنوشتی مقرر... که هر چه آفت بود. همه از رکورد بود... از در جا زدن در خویش و تکرار در آینه ای به پهنای صورت...

پس باید بالی بهم زد و....   
|+|نوشته شده توسط |موضوع: داستان نامه|

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

|+|نوشته شده توسط |موضوع: داستان نامه|

نیمکت

بسم الله الرحمن الرحیم

پیر مرد آرام روی نیمکت پارک نشسته است موهای سفید سرش کمی ریخته .کت و شلواری خاکستری رنگ به تن کرده.گر چه کتش کهنه است ولی تمیز به نظر می آید.عصایش را بین و جلوی پاهایش گذاشته و خیره به نقطه ای گنگ است.نسیمی می وزد و برگ ها را به لرزه در می آورد. او بازم نفس خود را عمیق بیرون میکشد.
پیر مرد دیگری با قدم های آرامش به سمت او می آید.سرعتی واقعاً کند دارد چند نفر از او جلو میزند ولی اصلا برایش مهم نیست.به  نیمکت نزدیک میشود کنار پیرمرد اول می نشیند و با آه میگوید:آخ ...پیری.
پیرمرد کناری نگاهی به او می اندازد و میگوید:زندگی همینه دیگه جوانی می گذره ،نمیشه همیشه جوون موند.
پیر مرد دوم:آره خدا را شکر ،که بهمون عمر داده و سالمیم.
پیر مرد اول در ذهنش با خود میگوید:پیری و سلامتی؟بهترین حالتش اینه که زمین گیر نباشی و الا درد همیشه هست بعد جمله آخر را به کناری می گوید:درد همیشه هست.
پیر مرد دوم: درد؟...فکر کنم توی جوونی هم بود فقط حوصله نداشتیم در موردش فکر کنیم اونقدر سرمون شلوغ بود.بعد میخندد و دندان های مصنوعی سفیدش دیده میشود.
پیر مرد اول:ولی جوونی زود گذشت
پیر مرد دوم: پیری هم میگذره چون بعد پیری فقط مردنه و آخرین ایستگاه دنیاست فکر میکنیم تو اینجا خیلی منتظر می مونیم.اگه بعد پیری بازم یک چیز دیگه بود میگفتیم پیری کجایی!
پیر مرد اول: آره راست می گی هیچ وقت نفهمیدیم چی ،کی گذشت؟مثلا حالا چهار تا بچه بزرگ کردم هفته ای یا دوهفته یک بار بیان نیان...حداقل وقتی زنم،اون زن مریض زنده بود دخترام یا عروسم می امد و می دیدمشون.
پیر مرد دوم: نه پسرم زیاد به من سر میزنه یا نوه ام میاد. راستی چرا جوون ها این جوری شدن؟حوصله ما را ندارن؟
پیر مرد اول : شاید... میدونی چند بار قلبم وایستاد و دوباره کار کرد؟ واقعا خنده ام می گیره سه یا چهر بار .بعد هر دو پیر مرد خندیدند.
او چند لحظه در خاطراتش غرق میشود.صدای گنجشکان در پارک به گوش میرسد.پیر مرد دوم که به مردمی که از کنارش رد میشد نگاه می کند از یکیشان پرسید:ساعت چنده جوون؟
چند جوان که با هم در حال قدم زدن بودند یک شان که پیر مرد به او اشاره کرد میگوید: بچه ها من ساعت همرام نیست ساعت چنده؟ دوستش به گوشی موبایل نگاه میکند و میگوید شش ونیم.
پیر مرد اول میگوید چی کار داری ساعت چنده؟ می خوای چه کاری بکنی؟
پیر مرد دوم با تبسم میگوید:نه بابا من که نفهمیدم ساعت چند را گفت،همین جوری.بعد با یک یا الله بلند میشود و به عصایش تکیه میکند. پیر مرد اول به سمت دیگر نگاه میکند.
پیر مرد دوم: چی شده؟ پاشو یک قدمی بزنیم به حد کافی بدنمون خشک شده.
وقتی هر دو ایستادند ناگهان دوچرخه سواری با سرعت از کنارشان رد شد. پیر مرد دوم به شدت می ترسد :پسره ی...بی دقت و نفسش به شماره می افتد.
پیر مرد اول: گفتم بشین سر جات گشو ندادی!
ولی نظر پیر مرد عوض نمیشود و با همان حال نفس نفس به راه می افتد.پیر مرد اول هم به دنبالش حرکت میکند.

 

88/2810   ساعت9:00

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|

زیر آفتاب

 سلام

قراره به این وبلاگ یک بخش هم به اسم داستان نامه اضافه بشه و من داستان مانند هام را تو وبلاگ بگارم.
رویه قسمت هایه بعدی هم کار میکنم و اگه خدا خواست زود تر میگذارم.

 

 


از کلاس دراومدم کفری شده بودم همه بهم میگفتن چقدر کلاس میری باخودم گفتم آخه کی اینقدر کلاس میره اون هم لنگ ظهر زیر آفتاب که مستقیم به کله من بیچاره تابش می نمود. بعد گفتتم اشکال نداره واسه موهام خوبه آخر سر که پیر شدم وقتی مویه همه ریخت من با افتخار موهامو را شونه میکنم .
شکمم امان نمیداد و میگفت بیخودی به خیالت نرو من گشنمه الان داد میزنم ها...خواستم بگم صبر کن چقدر سرو صدا میکنی دیدم بیچاره راست میگه.احساس کردم به شدت دچار سو تغذیه شدم و الانه که از فرط گرسنگی زمین گیر بشم.
نزدیک کلاسمون پر بود از مغازه های رنگارنگ ساندویچ و پیتزا و... با خودم گفتم :به به برم یک همبرگر کوچیک بخرم با نوشابه و نی اضافه ولی نه اگه بخورم چون من غذا کم میخوارم بهم مشکوک میشن و بیا حالا جمع و جورش کن و کلی حرف پشت و جلو چپ و راست سرم حرف در می آورند.
چاره دیگه نداشتم توانم رو جمع کردم و تصمیم گرفت سر راهم از مغازه یک کیک و آب میوه بخرم تا خونه خودم رو زنده نگه دارم.واسه همین تصمیم گرفتم پیاده برم اون هم راهم را طولانی تر کنم چون سر راه هیچ مغازه که مربوط به خوردن باشه حتی قصابی هم وجود نداره ولی تا دلتون بخواد پیچ و مهره و بیل و کلنگ بود.
حواسم فقط روی کیک بود حتی اگه کسی صدام میزد هم احتمال داشت نشنوم.فقط مونده بودم این انرژی کجایه بدنم ذخیره شده بود که خودم خبر نداشتم. چربی اضافی هم که نداشتم.بالا خره بعد از یک ربع رسیدم .عادت داشتم قبل از اینکه وارد مغازه شم پولم رو نگاه کنم و ببینم چقدر همراه دارم. دست کردم تو جیب چی چیزی نبود،تعجبی نکردم دست کردم تو جیب راست ...نبود کیف پولم نبود.چند بار جیب های خالیم رو گشتم ،ترسیدم اطرافم رو نگاه کردم.
دمم روگذاشتم رو کولم و رفتم.وای نه راهمم رو دور کرده بود پول نداشتم صدای شکمم که فهمیده بود پول ندارم دراومد .خدا رو شکر کردم که به این شکم چک بی محل ندادم وگر نه من رو بیچاره میکرد.
حال که نداشتم هوا هم گرم بود سایه هم که پیدا نمیشد یاد خبر دیروزی افتادم که یک بنده خدایی تونسته بدون اینکه غذا بخوره از خورشید انرژی بگیره . سر راهم اگه سایه ای هم میدیدم نمیرفتم .دیدم نه من تشنه تر شدم به سر دستی کشیدم احساس کردم موهام سوخته اونقدر داغ بود که نمیتونستم دست بزنم. خودم رو به دیوار میچسبوندم که یک قسمت از ده قست بدنم تو سایه باشه.
بعد از چند دقیقه خودم را را رسوندم دم در خونه کلید نداشتم ... تازه یادم افتاد شلوارم رو  اشتباهی پوشیدم ،حداقلش خوب بود که فهمیدم پولام خانه است.

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|