بسمه تعالي
كارم به جنون خواهد كشيد
ولي حالا در ميان عاقلانم
دنيايي پر از فكر و فريبدنيايي به رنگ قناري به جاي گنجشك
ديوانگي را دوست دارم
زيرا برايم توطئه نم كشند
چون اگر عاشق شوم نصيحتم نمي كنند
چون اگر خطا كردم حرصم را نمي خورند
سكوت يك ديوانه با حرفش يكي است
نگاه رواني به هر كس يك نوع بيش نيست
چه وزير باشد چه مريض
چه طبيب باشد چه امير
جاده ها براي ديوانهها ساخته نشده است
تا با ان گم شوند در آن سوي ويرانه ها
آسمان مال ديوانه هاس چون يك رنگ است
چون هيچ ابري تا ابد در دلش نمي ماند.
اي عاقلان شما بگوويد
كه دم از تصميم مي گيريد
دنييا ساخته ايد بد تر از برزخ
اي عاقلان شما بگوييد
كه چه تصميم ها گرفتيد
بر مردم لال ايمان
با بت هايي از سكوت
نگاهشان را كر كرديد
و لمس باد را گرفتيد
من با كه حرف ميزنم؟
مگر گوش ها سمتمن است؟
بسمه تعالي
يادم باشد هميشه به خاطر چيز هايي كه برايشان جنگيده ام تا به دست آورم احترام بگذارم.
يادم باشد هميشه شكر گذار چيز هايي به دست آورده ام شكر گذار باشم و سپازگذار چيز هايي كه از دستداده ام بلكه بيشتر.
يادم باشد نگاهي به گذشته همواره جز كار هاي آينده ام باشد تا چيز هايي كه بهشان رسيده ام را در مسير آرزو هاي قديمي ام بگذارم تا آن لذت تلاش براي رسيدن را در مقصد رسيدن هم حفظ كنم.
يادم باشد اگر به چيزي كه مي خواهم رسيدم پشيمان نشوم و به ياد تلاش هايم بي افتم و حداقل به خودم احترام بگذارم.
يادم باشد وقتي چيزي را به دست اوردم هيچ چيز تمام نشده است بلكه وظيفه ي ديگري بر گردنم نهاده شده حالا بايد از آن ها با همان علاقه كه بهشان رسيدم، رسيدگي كنم.

يادم باشد خاطرات گذشته فقط مال گذشته نيست لذت هاي شيرين آينده است و مي توان آن شيريني را در حال هم تجربه كرد كه باز خاطره شوند.
يادم باشد عشق هميشه در رگ هايم جريان داشته باشد و وجودم هميشه لبريز از احساس باشد .تا احساس نباشد فدا كاري هم نخواهدبود و زندگي خود خواهانه يعني تنهايي و تنهايي يعني عذاب.
يادم باشد هميشه يادي از ياران بكنم.
يادم باشد من هماني كه بايد بشوم بشوم.هماني كه خداوند از من راضي مي شود.
يادم باشد هيچ گاه به اشك هايي كه ريخته ام هيچ گاه نخندم.و اگر در نگاهي اشكي ديدم منهم دلدردي كنم.
7/9/88
ساعت:00:30 بامداد شنبه
بسمه تعالی
تو هستی تو دوستم داری تو گوش می دی و هزار تو دیگر دراین میان من که هستم؟
بی تشویش و اضطراب سخن نمی گویم.لحظه هایم پر است از ترس.پر از تکرار تلخ گذشته .نوشته هایی که بایدخوانده نشوند یا نوشته هایی که بیاد خوانده شوند تا کسانی ازدردلم اگاه شوند و بدانند چه بر سرم آمدهاست.من قصد ناراحت کردن کسی ندارم یا نمی خواهم برای دلداری من حس غریب مرا نیز تجربه کند.من فقط دنبال مکانی برای حرف های خود میگردم.جایی می خواهم آرام و بی صدا ،تنها گوشه ای با زندگی ام وداع کنم.می خواهم گذشته فراموش شده خود رادور بریزم می خواهم بار دیگر در اوج و فرود های هستی من باشم و سرگذشت بی مثال از خاطرات دم دستی.
خدایم هست مثل همیشه مثل آن وقتی که نبودم هنوز مهربان است هنوز بخشنده است هنوز خداست.و من هنوز بنده ام هنوز چشم امید و انتظار خداوندی از خدا دارم.من هستم و زندگی میکنم شاید این بار جوری دیگر شاید کسی نمیداند که من بی صدا فریاد میزنم. صدایی آمد ،آری شنیدم ولی نه آن صدای خود من است که در بین کوه ها راه خود را گم کرده است.
هنوز از خورشید سراغ تکه ابری را می گردم که باران آرزو هایمان بود.هنوز از ماه سراغ اخترکمان را می گریم که تنها جایمان بودن ،بود.
هنوز هستم و زندگی میکنم.هنوز بوی بهار را دوست دارم و لبخند گرم پاییز را در اغوش می کشم و ریزش برگ ها و خش خش آن ها را تماشا کرده و با فریاد های شاد میدوم.هنوز پاییز مرا به هیچان در می آورد.
شالی به گردن، کتی به تن و تکه ای باد که خودش را به من چسبانده به همراه دارم و سراغ خورشید زرد ونا خوش احول می روم.گاه هواابری است و گاه سرد و برفی.پاییز را دوست دارم چون اوج خاطرات بهار است که حالا کنار پاهایم ریخته.
بسمه تعالی
سلام
یک مدت گذشت یک اتفاق های تازه، یک زندگی تازه .یک تنهایی یا یک شلوغه تازه.یک تکرار دوست داشتنی.یک خلوت دیگر با خودم.یک تفکر، یک لحظه اندیشیدن برای تمام آینده .و من با چشمانی گریان در خیابان. و من در شب ها دیگر بی ستاره آخر شب های اینجا سرد است وابری نمی دانم چرا هنوز برف نمی آید. یادش بخیر حسرت باران در گرمای تابستان.یادش بخیر آن روز بارانی و دیدن یارانی بارانی و من با چتر بودم ...
من باید تصمیم بگیرم چقدر سخت است.باید حرف بزنم ولی واژه ندارم من می خواهم ببینم اما چشم های بی امان زمانه نمی گذارد.و من سرگردان در خاطرات غرق شده ام.
شب بود و من در پارک شهر خوی ،آخر دلم گرفته بود .چه پارک خلوتی بود و من تنها در زیر نور چراغ کنار تاب ها و سر سره ها .روی صندلی رنگ پریده و سرد نشستم و به یاد غربت آقایم نوشتم.
بسمه تعالي
دارد باران مي بارد.شب است و كوچه ها باراني شب هاي سرد پاييزي.دارد باران ميبارد و من گوشه اي نشسته و چشم تر مي كنم. و به يادت به شيشه بخار گرفته نقشي از محبت ميشكم.چراغ هااينجا خاموش است و در كور سوي دنيا به دنبال رويايي تازه ميگردم.نور مي آيد لحظه اي بيش نيست ولي اين نور مرا گمراه تر ميكند.
شب است و باراني راستي دراين هواي باراني گربه سياه كوچه مان كجا دارد برود؟نكند سقف كفتر ها سوراخ باشد؟نكند گنجشكك شب را باز گرسنه به سر ببرد؟شب است و باران ميبارد همه كاغذ ها خيس ميشوند و چتر هاي مغرور جلوي باران سينه سپر ميكنند.
شب است و باراني من زير باران بودم.هوا، هواي تازه است. و من با حال تكراري سراغ ماه ميگردم در هواي ابري.ستاره ها در پشت ابر ها ميگريند.
من بوي باران را دوست دارم بوي گريه بوي توبه بوي زنده كردن زمينه مرده و خدايي كه در اين نزديكي است.

بسمه تعالي
اينجا فصلي تازه است.براي من زندگي تكرار فصل هاي كهنه است.تك تك آن ها را دوست دارم.من اهل بهار و شكوفه ام.اهل پاييز و ترانه ام.اهل زمزمه هاي كوچه عاشقانه ام.اهل سفيد و زرد اهل باران و رعد و برق.
اينجا فصلي براي حرف هاي نگفته است سخني نو براي آشنا هاي ديروز است.شب و مهتاب و ستاره هميشه هست.هواي سرد پاييز و بهاري ندارد.شب هاي آرام و خوشه هاي شب و شب تاب جاودانه است.

من تنها نيستم تو كنارم بمان.تو تنها نيستي صداي قلبت آشنا نيست؟
این خوابگاه هم عجب عالمی داره.شب ساعت نه ونیم اکثرا دانشجو یان مملکت نشستن و دارن سریال دلنوازان را نگاه میکنن.بعد از تموم شدند هم درجه حرارت میزنه بالا و بعضی ها از اتاق میان بیرون یا برعکس در کمال آرامش تیتراژ را گوش میدن. آهنگ های آخر فیلم هم که جای موسیقی های رپ و چی چی مانکن را گرفته. وقتی جوون ها اینقدر به موسیقی علاقه دارن چرا صدا و سیما کم کاری میکنه.همین یک آهنگ چقدر طرف دار داره؟
من که قبلنا زیاد اهل سریال دیدن نبودم حتی سریال نرگش را هم درست درمون نگاه نکردم ولی حالا می بینم نه این دلنوازان جالب ساخته شده.فیلم نامه قوی داستان که ما با ماجرا های تلخ و شیرین مواجه هستیم مثل مشکلات یلدا و بهزاد و شیرین زبونی های رامین با روشنک و داستان معمایی اتبک باعث شده داستان جذابیت زیادی داشته باشه.
آما...

بحث
شب بحث شد.سر اینکه آیا جوان ها به مسائل شرعی توجه دارن یا نه؟یا اینکه شما چقدر خدا را تو زندگیتون حس می کنید و یادش میکنید.بحث نیم ساعت طول کشید حدودا ۱۰ نفری تو محیط بین اتاق ها نشسته بودیم و از من سوال و از اون ها نظر های عجیب غریب.شب دیر وقت بود و تقریبا ۲۲۰ دقیق بامداد تموم شد ولی جواب ها بعضی هاشون خیلی چرت بود.مثلا کار به جایی رسید که نظر می دادن قرآن تحریف شده.جهنم هم زیاد چیز جدی نیست و سوالاتی درباره مراجع و... ولی در کل:دانشجو جماعت دلش پره و مدام میخواد حرفش را بزنه ولی واقعا بار علمی مان کمه.این گفتگو را با گوشی ضبط کردم حجمش ۲ مگه زیاد نیست اگه شد یا خواستید برات آپ لود کنم.
این روز ها یاد یکی از هنر جو هایی که تو کلاس نویسندگی متوجه شدم نوشته هاش غم گینه و دلش شکسته کلی اصرار کردیم( )که بابا دست بردار.راستش اون موقع خودم خیلی خوشحال بودم و پر از انرژی نمیدونم حرفامون چقدر تاثیر داشت ولی واقعا ما باهاش دردل نکردیم.شاید به اون خاطر بود که نوشته هاش بهتر از بقیه بود. -۱
یک اتفاق عجیبی هم که افتاد اینه که:جمعه تونستم رادیو جوان را با گوشی بگیرم ولی شنبه نشد و حالم گرفته باز بدون منطقه اختصاصی.دلم می خواست بگم که یکی برام ضبط کنه.![]()
و همین دیگه ...
آهان هفت شنبه جدید هم زیاد حال نمیده دیگه از فرزاد حسنی مثل سابق خشوم نمیاد.یادش بخیر یک زمانی کلی عکسش را جمع می کردم و از اسم بلوتوث تا تصویر زمینه موبایلم عکسش بود.
حرفی دیگه باقی نیست(هست کلی حرف دارم ولی خب دیگه)
وقتتون قشنگ

۱ =پ.ن(البته بعضی ها از این حرف ناراحت نشن)
فقط به نام يكي آغاز ميكنيم،به نام خدا
بي غل و غش،بي تعارف،بي حاشيه،ساده و صميمي،سلام
با تو،بي تو،همسفر سايه ي خويشم،و به سوي بي سوي تو مي آيم.(قسمتهايي از تيتراژ ابتدايي منطقه اختصاصي)
حالا خودم سلام.
باز دوباره اومدم تا شايد اين دفعه حرفهام با دفعه هاي قبل متفاوت باشه.البته امروز يه درددل كوچيك دارم بعدا اگه وقت بشه متن تووووپ براتون ميذارم.
امروز از صبح كمي بداخلاق بودم و سرم بشدت درد مي كرد و حواسم پيش جمله اي بود كه سه هفته پيش وقتي صبح از خواب بيدار ميشديم ميخونديم.همون جمله كه پراز انرژي بود وصبح مارو شارژ مي كرد.اين جمله اينه روز از نو،حادثه،عاشقي،زندگي،احساس و همه چي از نو...
ولي حالا خيلي وقته كسي اين جمله رو نگفته امروز به خودم گفتم بايد بگم كه گفتم ولي باز حالم خوب نبود اصلا نمي دونم اين سردرد چرا دست از سرم برنمي داره.
ﺃه بازم امروز كلاس پر از تكرار كامپيوتر خيلي سخته آدم بلد باشه ولي تظاهر به بلد نبودن بكنه.
ديشب عارف شده بودم احساس مي كردم كه نزديكاي خدا هستم ولي با اين همه گناه مگه ميشه به زودي برم پيش تنهاي بي همتا.پريشب منطقه اختصاصي پخش شد ازراديو منم كل برنامه رو ضبط كردم.موضوعش درمورد مرگ بود.حاج آقا سرلك گفتن:زندگي رو اگه خوب نگاه كنيم يه سكانسش مرگ. همه ي نفس ها مرگ رو مي چشند يعني همه ي انسان ها مرگ رو مي چشند،وجودمون بزرگتر از مرگ....
امروز دوشنبس وتا جمعه قديما پراز خاطره بود ولي الان نيست. الان خيلي وقته كه نيست.بايد كمي توي نوشته هام تغيير ايجاد كنم احساس مي كنم پراز غصه شده،خودمون به بعضي ها ميگفتيم شاد بنويسين حالا يكي نيست به ما بگه كه شاد بنويسين.
شايد زندگي همين چند روز رو با ما باشه ،سعي ميكنم شادتر بنويسم....
اون متن تووووپ هم كه گفتم بمونه واسه فردا،فقط تيترش اينه: آيين نامه.اميدوارم متن خوبي بشه كم مونده تمومش كنم....
يادداشت فرت....
مرا کسی نساخت خدا ساخت
در زندگی چقدر داستان های مختلفی برایمان پیش می آید.داستانی که تا هنوز برایم مجهول مانده است.ماجرایی که چه طور آغاز شد و چه طور هنوز ادامه دارد. تک به تک لحظه هایش نقطه عطف و اوج داستان است.
و من دیشب با کسی رازی را در میان گذاشتم و هنوز جواب نداده.اگر جواب ندهد باز هم مختار است و جای هیچ گله ای نیست.
خیلی ها با یک نگاه عاشق میشوند ولی من تا مدت ها نمی دانستم عشق یعنی چه(البته اگه حالا هم فهمیده باشم)نمی خواهم به احساس خود شک کنم نه منظورم آن مرتبه والای عشق است.ما مدت ها کنار هم بودیم.خیلی ساده خیلی عادی .ولی حالا فاصله می خواهد بین ما جدایی بیندازد.
من میخواهم سرشار شوم از احساس و لبزیر از عشق ولی نمیدانم در کجای این سرنوشت هستم؟
به نام خدا
سلام
ديشب كه داشتم راديو گوش مي كردم برنامه زير نور ماه،يه جمله جالبي گفت مجري برنامه،گفت:امروز توي تهران يه زلزله كوچيكي اومد و در ادامش گفت شايد اين زلزله ها يه تلنگري براي ما باشه تا كمي به خودمون بيايم.
من زياد فكر كردم كه چيكار كردم يا چيكار قراره بكنم،كل ديشب توي فكر همين بودم.چون خواب زدگي داشتم البته تنها ديشب خوابزدگي نداشتم كل مهر ماه در خواب زدگي بودم مثل اون وقتها...
با خودم فك كردم كجاي اين دنيام،چيكار دارم ميكنم و كلي از اين جور حرفها...
ياد صحبت هايديروز كه توي خونه داشتيم افتادم آخه ديروز مهموني داشتيم توي خونمون جاتون خالي خيلي خوش گذشت.
خب ميگفتم،با دايي ميگفتيم كه مهم نيست آدم چه رشته اي بخونه مهم اينه كه فرد مفيدي باشه خيلي به اين جمله معتقدم.خاله هم گفت واي چه تابستون پر ماجرايي داشتيم.بعد حاج آقا اتابكي كه داشت تو همون برنامه صحبت ميكرد گفت ما شعار نميديم كه ميشه اين كارو كرد يا نميشه.ميگفت واسه دعايي كه ميكني و درخواستي كه از خدا داري،در حد اونم تلاش كن و ثابت نشين توكل كن.ياد يه جمله از حاج آقا سرلك افتادم كه يه آدم خوب بهم گفته بود اين بود كه:از خدا بخواه و در ابرازش عقل را صافي قرار بده،و خدا را حاضر جواب...
آخ كه چقدر دلم براي اين آدم خوب تنگ شده.هر آهنگي كه گوش ميكنم يه جورايي خاطر اين آدم خوبو برام زنده ميكنه يا هر كاري يا هر برنامه اي يه جورايي به اين آدم خوب ميرسه. اميدوارم هرجاهست موفق باشه و سربلند...
ديدم راست ميگن بايد تلاش كنيم تا يه چيز رو بدست بياريم خدا خودش گفته از تو حركت از من بركت...
كاش همه ي آدم ها خوب فكر ميكردن،كاش قدر همديگرو ميدونستن...
نميدونم اين جمله هايي كه نوشتم اصلا بهم ربط داشتن يا نه ولي شما ربطشون بدين بهم تا شايد كمي به خودمون بيايم تا شايد يه تلنگري بشه واسه ما تا از كوچكترين اتفاقي هم كه توي زندگي برامون ميفته ساده نگذريم و بدونيم شايد يه نشانه اي از طرف خداست
مراقب خودمون باشيم شايد اين آخرين فرصت ماست براي انجام كاراي خوب....