تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی

بسمه تعالي

درخت كه با برگهاي بهارياش همه را شاد ميكرد حالا با زردي نقاشي تازه اي كشيده است.پاييز يعني برگ،باد و سوز و سرما يعني شب هاي بلند و روز هاي زيبا.پاييز يعني مرگ زيبارقص روح برگ ها در شب هاي يلدا.صداي خش خش شاخه هاي لرزان از سرما.
مرگ زيباي بهاري كه زمستان و برف ميشود پيله اي براي پرواز و رهايي. زمستان يعني ناله سر دادن هاي تنهايي فصل عاشقي و دلدادگي.قدم زدن روي چمن هاي سر كه شب ها مي خوابند بي لالايي.پچ پچ برگ ها روي شاخه هاي درختان، وداع آخر هم حدايي.پاييز يعني مرگ دسته جمعي برگ ها...
پاييز يعني كوچه هاي باراني پشت شيشه بخار ،اشك و درد هاي تكراري.
پاييز يعني هم بازي شدن و كوچه هاي تنهايي.بازي باد با برگ زرد باراني .برگ هاي تنهايه خياباني.

 

باد مي آيد،پاييز ميايد سرما و باران

                                    لبخند گرم تو هنوز بهاري است

 

 

روز هشتم

 پنج شنبه تل فيلمياز شبكه سه پخش شد كه بعد از چند سال  شاهد بازي فرزاد حسني بوديم.در كل داستان جالب بود و گوشه اي از اتفاق هايي كه مدام در زندگي ما مي افتد و ما از زنجيره اي كه آن اتفاق را به ما مي رسد و ما بي خبر از كنارش ميگذريم را نشان داد.
اصولا بنده به شخصه با اين جور فيلم ها مخالفم مگر اينكه واقعيت داشته باشه .البته اين فيلم بر اساس خاطره اي از امير حسين مدرس ساخته شده بود.ولي اگه يك داستان تخيلي بود واقعا اين سوال در ذهن من ايجاد ميشود كه چرا بايد به جاي شخصي ديگر تصميم بگيريم و خودمان هم حاجت بدهيم.مثلا فيلم هايي كه مانند : شخصي گرفتاري دارد و اخر سر از طريق عرفاني حاجت روا ميشود كم نداريم.

 

 

ادامه مطلب هم داریم فقط رمز میخواد رمزش اینه:

یک عدد سه رقمی یا بهتر بگم دو چوب و یک سنگ.حالا هر کی فهمید یا علی


ادامه مطلب
|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

شهیدی که بر خاک خفت

سر انگشت در خون خود میزد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!

 

 

الان یکی دو سالی میشه که دیگه بدون قیصر امین پوریم.مگه قبلا که کنارمون بود چقدر قدرش را دونستیم؟چقدر شناختیم؟ناراحتم که درست بعد از فوتش شناختم و علاقه مندش شدم و خوشحالم که حداقل ،اگه نتونستم زیاد بشناسم حداقل خیلی دوسش دارم.

همه چیز به خاطر 2-3 نمره اضافی برای درس ادبیات سال سوم دبیرستان شروعشد و من شروع کردم به نوشتن یک مقاله نمره بگیر .اونجا بود که وقعا به ایشنون علاقه مند شدم.

 


 

واقعا چقدر ذوق زده شدن!همه دارن میگم هشت هشت هشت ولادت امام هشتم.اونقدر این عدد را شنیدیم که اگه بگن بدون فکر یک عدد بگو فقط میگیم هشت.

به هر حال ولادت امام رضا سلطان خراسان و ایران را تبریک می گم.خیلی دوسشون داریم .آقامونه دوسش دارم در خونشو در بزنم.

مشهد و حرم یک ویژگی داره اون هم اینه که آدم همیشه دلش براش تنگ میشه.آخ قربون کرم آقا برم.

 


اما...

این میگه فراموش کن اون میگه فراموش کن.عقلم میگه خب میشه فراموش کرد ولی انصاف نیست دلم میگه امکان نداره فراموشی را فراموش کن.

حافظ هم گفت:من ترک می و ساغر نمی کنم /// صد بار توبه شکستم و دیگر نمیکنم.

خدا هم گفت تا وقتی اجازه ندادن وارد خونه نشو این برای تو بهتره.البته اگه چیزی داخل خونه داشتی اشکالی نداره که وارد بشی.

 

 


یک قفس ساختم.یک قفس شیشه ای.حالم خوب نیست تا وقتی که ازش خبری بهم نرسه.وقتی خبر میاد اونقدر پر انرژی می شم که میخوام داد بکشم.برنامه گل برگ هم که ماشا الله حاج آقا دهنوی هم حرفاش آدم را سر ذوق  میاره (البته اگه برای من بگه)


و جنگ خون ها آغاز شد...

 

دیشب شروع شد جنگ خون ها چند روزی بود که این جمله تو ذهنم بود و دیشب شروع کردم.یک بچه ی عجیب به دنیا میاد .بقیه اش بمونه بعدا.


آها تو این زمونه که همه دارن سریال  هایی همچو لاست و فرار از زندادن و 24 و.. نگا می کنن من نشستم سریال مریم مقدس میبینم.انصافا سریال محشریه.منم حساس فقط گریه ام می گیریه.

 

 


از خودم بدم میاد که یکی را نارحت می کنم و نمی تونم دلداریش بدم.آخه قسم خوردم.اگه عهدم را بشکنم چه طور ثابت کنم که سر حرف هام خواهم بود؟این هم یک آزمایش صبر برای منه.صبر میکنم تا اجازه بدن وارد خانه بشم.

 

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

وآدم آفريده شد

آدم گناه كرد

آدم رانده شد

آدم دعا كرد

و

منتظر ماند....

منتظر.......

منتظر........

منتظر........

|+|نوشته شده توسط |موضوع: ویژه نامه|

تموم شد.

هم ماه امضان هم تابستون هم مدرسه ها و هم ...عمرم هم کلاس های داستان نویسی هم...

همه چیز تموم می شه.هر چیز که متعلق به این دنیا باشه تموم میشه.
اما چیز هایی هست بابامون از اون عالم سوغاتی آورده یا شاید اشتباهی تو جیبش مونده.منظورم عشقه همونی که اگه تموم بشه دیگه هیچ امیدی در زندگی  باقی نمومونه.دیگه هیچ کس حوصله اش نمیشه توبه کنه. خدا را عبادت کنه اصلا زندگی کنه.عاشق بشه و...
خداکنه که عشق را دنیایی نکنیم و  یا عاشق ودل باخته دنیا نشیم.

ماه رمضان تموم شد. کلاس های نویسندگی هم تموم شد.تجربه خیلی شیرینی بود خیلی شیرین...برای اولین بار منم درس دادم بابام می گفت تو اصلامعلم خوبی نمیشی آخه خودش دبیره.یک جورایی دارم کار اونو ادامه میدم یا شاید بگم ادامه دادم...البته اصلا دلم نمی خواست تموم بشه شاید سال آینده باز توفیق شد رفتیم و وقتشون را گرفتیم.
راستی از اینکلاسا براتون بگم:مدام به بچه ها می گفتم شکسته ننویسین.یک چیزای مختصری که بلدبودم بهشون گفتم مثلا روی داستان که کار کردم رابگم:توصیف  ها را راهنمایی کردم که چی بگن چه جوری بگن یا شخصیت پردازی اوج و فرود های داستان وکلی چیز دیگه

تقریبا دو ماه با هم بودیم هم با پسرا هم با دخترا.پسرا را زود تموم کردم دوجلسه آخر هم در پارک کنار مسجد بودیم آخه می دونی چیه؟نمی نوشتن گوش نمیدادن شلوغی می کردن.ای جان اون پسره دمیر چی خیلی دوسش دارم شلو غ بود و با نمک یادم باشه عکسشو نشونتون بدم.اما دخترا آروم تر بودن گرچه خیلی کم می نوشتن ولی حداقل گوش میدادن.چه گوش دادنی جونم بارتون بگه:یک جلسه مونده به آخر گفتم بیام سوال بپرسم ببینم چیزی یادشون هست؟ دیدم خیر به قول خودشون من می پرسیدم و خودم جواب میدادم ولی اشکال نداره به قول خاله نسیم بچن انتظار زیادی نداشته باش.

راستش حداقل واسه خودم خیلی خوب بود خودم که خیلی این کارو دوست داشتم.هیچ پولی هم بهم نمی دادنا همه ش فی سبیل الله بودو کاش قربت اله الله

سرتونو درد نیارم همین بود شنبه هم که اختتامیه اش بود.خیلی شیرین بود خیلی هاشون را می شناختم و بهم سلام می کردن.کلا کلاس هام را سعی میکردم صمیمی برگزار بشه .مدام خودشون هم حرف میزدن نوشته هاشونو می خوندن و ...

فعلا

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

لمس - تنفس

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام تموم شد.دوباره تمام شد.مثل هر سال.نمیدونم شادی بشه فت شروع شد .مثل هر سال.چه فرقی میکنه؟مهم اینه که یک بهار دیگه اومد و ما هم کنارش بودیم.شاید؟

لحظه ی تحویل سال خیلی ها براشون این لحظه حیاتی است.نفس ها تو سینه حبس مثل اینکه قراره تازه متولد بشن.بعضی ها هم عین خیلشون نیست.یک لحظه است مثل همه ی لحظه های دیگر.نمیدونم یعنی بهار درست در لحظه ی تحویل میاد؟مگه قبلش همه جا م کم سبز نشده؟

***

نمیدونم اسمش را چی بگذارم مثبت نگاه کنم میشه: روویش میشه زندگی میشه زیبایی کوچک ولی منفی نگاه کنم میگم:زندگی وکوتاه.اجازه ندادن برای رشد کافی.امیدی پوچ .فقط سبز بشی و آ[ر سر اونقدر ریشه ها ش تو هم می لوله که زرد میشه بوی گندی ازش میاد و میندازنش توی آب یا میاوفته کنار کنار جاده.هر سال چقدر گندم سبز میشن ولی تنها نتیجه ای که دارن چند روز سبزی برای ماهی های زندانی شده توی تنگ شیشه ایست.

***

آره دیگه بعد از سه سال... سه سال هم که نشد کمتر .عنوان وبلاگ را عوض میکنم.شب روشن اهداف خاصی نداشت که بهش برسه.ولی لمس نسیم یک عنوان پر از حس هست که انشا الله قراره بشه دفترچه یادداشت.قول نمیدم زود به روزش کنم .ببینم انشا الله چی میشه.

 

سال نو تون هم مبارک.انشا الله خاطرات خوبی تی زهنتون از این سال برای خودتون حک کنید.

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

عیدتون مبارک

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تقصیر من چیه امسال یک کم عجله داشت .زود اومد.خیلی زود از همون وسط های اسفند  که همیشه اینجا حال و هوای برفی داشت .راستش حسرت برف تو لم موند.ما که عادت کرده بودیم سالی کم کم  یک روز به خاطر برف تعطیل بشیم یا برای تعطیل شدن مقاطع ابتدایی و راهنمایی غبطه بخریم امسال برف درست و حسابی ندیدیم.ولی بهار کاری به کار هیچ کس نداشت .شاید ننه سرما حوصله ش سر رفته بود شاید از ما دل گیر بود ... نمیدونم به هر حال امسال خیلی سر حال نبود. کار مون شده بود هر روز اخبار هوا شناسی گوش دادن همه جا برف بود حتی نقاط گرم سیر ولی اینجا (ارومیه) برف نمی بارید آخر سر که هوا بعد از اینکه چند بار ابری شد و تصمیم قطعی اش را گرفت که یک گوشه چشمی هم به ما بکنه باران ریز ریز خودش را به زمین ها و خیابون ها و رویه شیشه ی ماشین ها انداخت.
باور کردنی نیست ما که تو شهرمون تا سیزدهم اسفند هم زمین های خاکی مون رنگ زمستون دارند الان واسه خودشون سبز شدن. درخت هامون دارن شکوفه میدن.خدا را شکر بهار قشنگه چون تازه است یک تازه ی قدیمی که همه مون می نشناسیم اش.
ببنیم عید امسال را چه طور می بینیم؟خدا را شکر که تا الان اش را دیدم.بگذار بشمارم ببینم چند تا بهار دیدم؟ کنار در دل های چند تاش نشستم؟با کدوم یکیش خودم را تازه کردم.
واقعا چقدر بهار با سلیقه و صبوره همه ی بهم ریختگی های تابستان که ازشون برگ های خزون موند و زمستان با خودش این ور و اون ور برد و زمستون اون ها را یک جا به خواب برد حالا دوباره داره آرام و سریع مرتب میکنه.

 

 

حرفی باقی نیست.عیدتون مبارک.

 

حرف آخر: نزدیک سه ساله که در این وبلاگ مینویسم .عنوان را تا چند روز دیگه انشاء الله به لمس باد تغییر نام میدم.

 

یا علی

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

رسول خدا(ص) پس از برگزاری حجه الوداع و ابلاغ اوامر خداوند در عرفه و غدیر خم به مدینه باز میگردد اکنون تقریبا سراسر عربستان وارد دین اسلام شده و مردم دوره بت پرستی را پشت سر گذاشته اند.
محمد(ص) دین اسلام را به دستور خداوند کامل شده اعلام کرده و آنچه را باید از طرف خدا اعلام نماید اعلام کرده.
در ماه صفر سال یازدم و پس از تجهیز سپاه اسامه بود که رسول خدا(ص) بیمار شد.رسول خدا در اوایل بیماری در آن وقت که اخبار عدم رضایت مهجرین و انصاررا  از فرماندهی اسامه شنید با سر بسته به مسجد آمد و ضمن خطبه ای گفت:دیشب در خواب دیدم که دو دستبند از زر در بازو دارم و از آن ها بدم آمد و بر آنها دمیدم و هر دو از بازویم پریدنند و من آن ها را این دو نفر که دریمامه و یمن مدعی پیغمبری شده اند تعبیر کردم...
پیامبر با آنکه ناتوان بود همه روزه به مسجد میرفت و با مسلمین نماز میخواند.یک روز به مسجد رفت و پس از نماز بر منبر شد و ضمن سخن نزدیک بودن اجل خود را به مسلمین اطلاع داد,همه گریستند و اظهار بی تابی کردند.
در همان روزها که مرض شدید بود پیغمبر(ص)برای تخفیف حرارت تب دست در ظرف آب می کرد و به صورت میمالیدجمعی از یاران گرد بسترش بودند.بع در همین جلسه از آن ها وسایل کتابت خواست تا برایشان نامه ای بنویسد که پس از او هیچ گمراه نشوند.
یکی از حاظرین گفت این مرد هذیان میگوید.
عده ای دیگر که سر دسته ی عمر بودند گفتند:نامه ای لازم داریم کتاب خدا را که در دست داریم برای ما کافی است از این گفتگو رسول خدا به خشم آمد و دستور داد از نزد او خارج شوند.
راستی رسول خدا چه یخواست بنویسد؟

یا رسول الله

 

منبع :زندگی نامه محمد(ص) پیامبر اسلام تالیف محمد علی خلیلی.

 

Every day I see the same headlines
هر روز تیترهای خبری مشابه ی می بینم

Crimes committed in the name of the divine
جنایات را به نام پیامبر انجام می دهند

People committing atrocities in his name
مردم به نام او بی رحمی می کنند

They murder and kidnap with no shame
آن ها بی هیچ شرمی می کشند و بچه ها را می دزدند

But did he teach hatred, violence, or
bloodshed? No... Oh No
ولی آیا او دشمنی،خشونت و خونریزی را
یاد داد؟ نه...آه نه

He taught us about human brotherhood
او به ما برادری انسان ها را یاد داد

And against prejudice he firmly stoodHe
و در مقابل تعصب با قدرت ایستاد

Loved children, their hands he’d hold
به کودکان عشق می ورزید،ودستانشان را (در دستش) نگاه می داشت

So would he allow the murder of an innocent child? Oh No...
پس آیا او اجازه ی کشتار کودکان معصوم
را خواهد داد؟ نه...آه نه...

CHORUS:
گروه کر:

Muhammad ya rasulallah

محمد،ای فرستاده ی خدا
Muhammad ya habiballah
محمد،ای محبوب خدا

Muhammad ya khalilallah

محمد،ای دوست خدا

Muhammad

محمد

Muhammad ya rasulallah
محمد،ای رسول خدا

Muhammad ya shafi’allah

محمد،ای شفاعت کنننده نزد خدا

Muhammad ya bashirallah

محمد،ای بشارت دهتده (از سوی) خدا

Ya rasulallah

ای فرستاده ی خدا

Muhammad the light of my eyes
محمد ای نور چشمانم

about you they spread many lies

درباره ی تو دروغ های زیادی می گویند


If only they came to realize

ای کاش آن ها می فهمیدند


Bloodshed you despise
که تو از خونریزی نفرت داشتی

 این ترانه ای از سامی یوسف در البوم امت من

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

خبرنگار یا سراپا چشم و گوش؟

بسمه تعالی

خبرنگار یا سراپا چشم و گوش؟

به مناسبت روز خبرنگار مجبور شدم فعلا ادمه بحث قبلی را به تعویق بیندازم.

اگر خبرنگاران و رسانه ها نبودند این همه قدرت های بزرگ هم به تبع نبود.خبرنگاری یکی از شغل های پر مخاطره و خاطره است.
در جلسات اول دوره خبرنگری احساس میکردم خبرنگاری یعنی فضولی (کنجکاوی بیش از حد) ولی بعد متوجه شدم خبرنگار چشم و گوش مردم است که اطلاع رسانی میکند. یاد گرفتیم که خبرنگار باید در ارسال خبر به نکاتی توجه کند: خبر باید واقعیت داشته باشد .خبر باید عینیت داشته باشد.خبر باید مستند باشد.خبر باید تازه باشد و...
ولی بعد ها که مباحث کمی پیچیده ترشد متوجه شدیم که چرا اخبار رسانه ها درست نیست؟
وارد سیاست نمیشوم.قصدم بزرگداشتن این روزه و تجلیل از خبرنگارارن.

برای خبرنگار در ارسال خبر سه چیز مهم است: دقت و درستی و سرعت.
خبر از شش عنصر درست میشود (چه چرا کی چه وقت کجا چگونه)
خبر سبک ها مختلفی دارد که مهم ترین آن ها سبک هرم وارونه و سبک تاریخی و سبک تریخی همراه با لید است.
خبر با لید آغاز میشود.لید مهم ترین و جذاب ترین و کوتاه ترین قسمت خبر است که دراول خبر آورده میشود.
تیرتر خلاصه شده لید است و عنوان خلاصه شده تیرتر.

در کل این دوره باعث شد که موتجه بشم هیچ رسانه ای بدون قصد و هدف خاصی کار نمیکند حتی برنامه های ساده مثل آشپزی و یا برنامه کودک که از رسانه ها پخش میشود.


ما که هنوز خبرنگار نشیدیم ولی دارم دوره خبرنگاری 1 در باشگاه خبرنگاران جوان می گذرانم. حدود دو هفته دیگه هم امتحان دارم برام دعا کنید.

ولاگ هم یک رسانه است و شاید بشه گفت نویسنده ها یا ولاگر ها هم یک نوع خبرنگار هستند.

موفق باشید.

 

برای ظهور آقا امام زمان (عج) صلوات

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

از عرش به فرش

بسم الله الرحمن الریحم

 

سلام من برگشتم. سه روز خانه خدا مهمان بودم نمیدانم میتوانم اسم خودم را معتکف بگذارم یا نه؟ نمیدانم چقدر توانستم استفاده کنم ؟سه روز برای یک سال گناه !

امسال همسایه مان (توجید ) را هم خدا دعوت کرده بود.اولین بارش بود دو سه سالی هم از من کوچکتر است.وارد مصلا شدیم و همان  دنبال جای سال قبل بودم .به طور غریزی دنبال دوستانم میگشتم و با هر قدم خاطره ها گرد و غبار هایشان از میان میرفت و تازه میشند همان طور که میرفتیم پسری را دیدم کنار دیوار در حال خواندن روزنامه و یک سررسید کنار دستش.دقیقا همان صحنه ای که از سال قبل در ذهن داشتم با شوق به طرفش رفتم و سلام دادم، من را دید و شناخت  همدیگر را در آغوش گرفتیم چهره ام گل انداخته بود. و گرم صحبت شدیم و خاطرات سال قبل را تند تند مرور میکردیم..


اسمش رضا بود روز های  آخر سال قبل با هم آشنا شده بودیم و بعد از آن دیگر ارتباطی با او نداشتیم حتی می ترسیدم قیافه اش را فراموش کرده باشم.
امسال نه علی ، نه مهدی ، نه محسن، و نه حسن ،هیچ کدام نیامده بودند .تنهایی خاصی وجود داشت و  خوشحال بودم که حداقل کنار توحید و رضا بودم.


کمی بعد دنبال افشین گشتم .پسر طلبه ای که یک بار هم ندیدم لباس طلبگی بپوشد شاید اگر او را ببینید هرگز باور نکنید که دوره طلبگی را تمام کرده. با  او هم سال قبل آشنا شده بودم و کمی از طریق پیامک ارتباط داشتم یک بار هم تلفنی با او حرف زدم ولی چون بعد از اعتکاف شماره اش را از یکی از دوستان م گرفته بودم دقیق من را به خاطر نداشت.
بعد آماده نماز شب اول شدیم دورکعت؛ سوره حمد،یاسین،ملک و توحید که در هر نوبت باید میخواندیم.همان طور که سال های قبل هم اشاره کردم شب  دوم این نماز با همین خصوصیات چهار رکعت  و شب سوم شش رکعت میشد.


شب اول را تا نماز صبح بیدار بودیم.  سحری خوردیم و بعد از نماز و دعای ماه رجب و دعای عهد ساعت 5 خوابیدم. واقعا چشمانم سنگینی می کرد.رضا گفت: هنگام نماز صبح فرشته ها به زمین می آیند و مریض ها فقط آن موقع میتوانند بخوابند .من وقتی مریض بودم معنی این حرف را فهمیدم.

نمی خواهم زیاد خسته تان بکنم حرف های زیادی برای گفتن دارم فقط این حرف را هم گویم و بعد زحمت را کم میکنم برای همه تان دعا و نماز خواندم به خصوص  دو رکعت برای تمام وبلاگرها .

امسال اعتکاف یک مزه خاصی داشت شب آخر پنج شنبه بود و شب دعای کمیل برگذار شد چیزی که همیشه آرزوی آن را داشتم.روز آخر هم جمعه  و نماز جمعه .در دعای ام داوود توصیه شد نماز ظهر و عصر را قشنگ به جا بیاورید ، چه چیز قشنگ تر از این؟

و بعد اشک هایی که موقع رفتن جاری میشد...

خدایا این اعتکاف را اعتکاف آخر ما قرار مده
آمین یا رب العالمین


|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|

لحظه دیدار نزدیک است(اعتکاف)

بسم الله الرحمن الرحیم

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

سلام.هر چیزی که چند بار تکرار بشه طبعتا تکراری میشه ولی تکراری به معنای کهنگی نیست.تکرار باعث نظم میشود.تکرار باعث انس میشود.همانند نماز که تکراری است و هر روز باید خوانده شود  ولی هر چه بیشتر میخوانیم بیشتر باعث آدم شدن ما میشود.

چندمین با است؟ تا به حال دوبار شرکت کردم. حس خوبی داشتم عجیب بود امسال ثبت نامم خیلی راحت تر از سال قبل انجام شد.خیلی سریع اسم و شماره تلفنم را نوشتن و کارتم را تحویل دادند کارت امسال  رنگش زرد است. کارت سال قبل سفید بود و همان جمله قشنگ پارسالی روی کارت بود:اعتکاف انس یا معشوق است و تاریخ 26تا28 مکان مصلای امام خمینی ارومیه
تشکر کردم و بیرون آمدم و در دل خدا را شکر میکردم.
میترسم اعتکاف سال های قبل تمام شده بود و دیگر هیچ وقت بر نمیگردند نمیدانم چقدر فیض برده بودم ولی امسال وضعم خیلی بدتر از سال قبل است کلی گناه دارم ولی دوست ندارم هیچ کدامشان را با خودم آنجا ببرم.

دوست دارم پاک بروم پاک بمانم و پاک برگردم و همیشه پاک باشم .

سه روز فرصت خوبی است تا چیز هایی را فراموش کنم از بعضی افراد و بعضی کار هایم فاصله بگیرم. دعاها و آرزو های قشنگ بکنم امیدوار بشوم و دوبار تصمیم زندگی را از نو بگیرم.
سه روز، روزه لازم دارم تا بتوانم کمی به بدنم اجازه بدهم که راحت باشد.کمی بی حال باشم تا حال گناه کردن نداشته باشم.شاید چشمانم هم باز شدند و افراد خوب را دیدند و باعث شد دلم به حالشان غبطه بخورد.
دلم پر میزند.تعدادی از دوستانم را که در آنجا آشنا شدیم و دیگر نتوانستم ببینم شان انشاء الله که امسال هم شرکت کرده باشند.

ولادت امام علی(ع) را هم  اولا به امام زمان (عج) بعد  به تمام پدر ها و بعد به همه ی عاشقان آن  حضرت.
عجب انسانی باید باشد در رجب به دنیا می آید .اولین روز  ایام البیض و در شب قدر شهید میشود.
خدا کند این دل کوچک من بتواند عاشق و شیفته ی ملایم علی(ع) شود.




|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: ویژه نامه|