تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی
جوانمرد

يا رفيق

 

روايت آغاز

 

زمين و زمان را مي گردم در جستجوي جوانمرد. كاروانسراهاي خشتي و جاده هاي سنگي و كوچه هاي خاكي را مي گردم،در جستجوي جوانمرد.

سر محله و زيرگذر بازارچه ها و گود زورخانه ها و پستوي خانه ها را مي گردم در جستجوي جوانمرد.

حجره ي پيشه وران و خانفاه صوفيان و خيمه ي سپاهيان را مي گردم،در جستجوي جوانمرد.

*******************

مي گردم و مي روم،آنقدر تا به عياران مي رسم;نه به اين عيار كه معنايش چابك و چالاك است;به آن ((ايار)) مي رسم كه نامش از يار مي آيد و مرامش از ياري.آن ايار كه به نور و به نار سوگند مي خورد و به مهر و ماه.آن ايار برخاسته از آيين مهر و ميترا.

شگفتا كه اين جوانمرد تا كجا دور رفته است.

******************

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است دستي بيايد تا معجزه ها را فرود آورد

وآن دست جوانمرد است

*******************

اين متن قسمت هايي از كتاب ((جوانمرد نام ديگر تو ))كه از كتابهاي عرفان نظرآهاري،براتون گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد.

واقعا توي دنيا جوانمرد كجاست؟؟؟؟؟؟؟

 

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

روز از نو....

فقط به نام يكي آغاز ميكنيم،به نام خدا

بي غل و غش،بي تعارف،بي حاشيه،ساده و صميمي،سلام

با تو،بي تو،همسفر سايه ي خويشم،و به سوي بي سوي تو مي آيم.(قسمتهايي از تيتراژ ابتدايي منطقه اختصاصي)

 

حالا خودم سلام.

باز دوباره اومدم تا شايد اين دفعه حرفهام با دفعه هاي قبل متفاوت باشه.البته امروز يه درددل كوچيك دارم بعدا اگه وقت بشه متن تووووپ براتون ميذارم.

امروز از صبح كمي بداخلاق بودم و سرم بشدت درد مي كرد و حواسم پيش جمله اي بود كه سه هفته پيش وقتي صبح از خواب بيدار ميشديم ميخونديم.همون جمله كه پراز انرژي بود وصبح مارو شارژ مي كرد.اين جمله اينه روز از نو،حادثه،عاشقي،زندگي،احساس و همه چي از نو...

ولي حالا خيلي وقته كسي اين جمله رو نگفته امروز به خودم گفتم بايد بگم كه گفتم ولي باز حالم خوب نبود اصلا نمي دونم اين سردرد چرا دست از سرم برنمي داره.

ﺃه بازم امروز كلاس پر از تكرار كامپيوتر خيلي سخته آدم بلد باشه ولي تظاهر به بلد نبودن بكنه.

ديشب عارف شده بودم احساس مي كردم كه نزديكاي خدا هستم ولي با اين همه گناه مگه ميشه به زودي برم پيش تنهاي بي همتا.پريشب منطقه اختصاصي پخش شد ازراديو منم كل برنامه رو ضبط كردم.موضوعش درمورد مرگ بود.حاج آقا سرلك گفتن:زندگي رو اگه خوب نگاه كنيم يه سكانسش مرگ. همه ي نفس ها مرگ رو مي چشند يعني همه ي انسان ها مرگ رو مي چشند،وجودمون بزرگتر از مرگ....

امروز دوشنبس وتا جمعه قديما پراز خاطره بود ولي الان نيست. الان خيلي وقته كه نيست.بايد كمي توي نوشته هام تغيير ايجاد كنم احساس مي كنم پراز غصه شده،خودمون به بعضي ها ميگفتيم شاد بنويسين حالا يكي نيست به ما بگه كه شاد بنويسين.

شايد زندگي همين چند روز رو با ما باشه ،سعي ميكنم شادتر بنويسم....

اون متن تووووپ هم كه گفتم بمونه واسه فردا،فقط تيترش اينه: آيين نامه.اميدوارم متن خوبي بشه كم مونده تمومش كنم....

يادداشت فرت....

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

==========

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

 ===========

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است

 

 ...

 و زندگی جدید من آغاز شد …

 ===========

 

 

 


ادامه مطلب
|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

*يكديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.

از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد.

همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها است،اما همه باهم به يك آهنگ ميرتمند.

دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يگديگر ندهيد.

زيرا تنها دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.

در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك:

از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند،

وبلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند.

 

متنی از جبران خلیل جبران
|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

خدا سلام رساند و گفت

story  

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظر آهاری

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

880122-2.jpg

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری

شنبه، 22 فروردینماه 1388
 
 
وبلاگ رسمی نظر آهاری:نور و نار
|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: کتاب|

اين روزها، آدم ها سرشان شلوغ است

 

كسي حوصله خدا را ندارد.كسي حال او را

 

نمي پرسد.كسي برايش نامه نمي نويسد;

 

اما تو اين كار را بكن. تو حالش را بپرس.

 

تو چيزي برايش بنويس،ساعتهايت را با او

 

قسمت كن; ثانيه هايت را هم....

 

این برگزیده ای از کتاب نامه های خط خطی عرفان نظرآهاری هست که من خوندم کتاب قشنگیه شما هم بخونین باعث میشه آدم یه کمی بیشتر برا خدا وقت بذاره و در همه حال در یاد خدا باشه.

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

براي زيستن دو قلب لازم است

قلبي كه دوست بدارد،قلبي كه دوستش بدارند

قلبي كه هديه كند،قلبي كه بپذيرد

قلبي كه بگويد،قلبي كه جواب بگويد

قلبي براي من، قلبي براي انساني كه من مي خواهم، تا انسان در كنار خود حس كنم.

 

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

زندگی

در يك كتاب چهار فصل زندگي

        صفحه ها پشت سر هم مي روند

               هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند

                                لحظه ها با شادي و غم مي روند

 

آفتاب و ماه يك خط در ميان

         گاه پيدا و گاه پنهان مي شوند

                شادي و غم نيز هر يك لحظه اي

                              بر سر اين سفره مهمان مي شوند

               

               گاه اوج خنده ما گريه است

               گاه اوج گريه ما خنده است

               گريه دل را آبياري مي كند

              خنده يعني اينكه دل ها زنده است

زندگي تركيب شادي و غم است

دوست مي دارم من اين پيوند را

گرچه مي گويند شادي بهتر است

                             دوست مي دارم گريه با لبخند را.

 

 

 

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|

شعاري براي زيستن

حرمت اعتبار خود را

                         هرگز در مقايسه خويش با ديگران

                                                                                مشكن

كه ما هر يك يگانه ايم

                               موجودي بي نظير و بي تشابه

 

و آرمانهاي خويش را

به مقياس معيارهاي ديگران بنياد مكن

 

تنها تو مي داني كه بهترين در زندگانيت چگونه معنا مي شود

 

از كنار آنچه با قلب تو نزديك است

                                                  آسان مگذر

 

بر آنها چنگ در انداز آنچنان كه

                                        بر زندگي خويش

 

كه بي حضور آنان زندگي مفهوم خود را از دست مي دهد

 

 

از روزهايت شتابان مگذر

كه در التهاب اين شتاب

نه تنها نقطه سرآغاز خود را

حتي سر منزل مقصود را گم مكن

 

زندگي مسابقه نيست

     زندگي يك سفر است

            و تو آن مسافري باش

 

 

كه در هر گامش

        ترنم خوش لحظه ها

                                      جاري است.

 

|+|نوشته شده توسط |موضوع: کتاب|