تبليغاتX
‎ اللهم اجعل محياي محيا ، محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد وال محمد کوچه ی بارانی
نیمکت

بسم الله الرحمن الرحیم

پیر مرد آرام روی نیمکت پارک نشسته است موهای سفید سرش کمی ریخته .کت و شلواری خاکستری رنگ به تن کرده.گر چه کتش کهنه است ولی تمیز به نظر می آید.عصایش را بین و جلوی پاهایش گذاشته و خیره به نقطه ای گنگ است.نسیمی می وزد و برگ ها را به لرزه در می آورد. او بازم نفس خود را عمیق بیرون میکشد.
پیر مرد دیگری با قدم های آرامش به سمت او می آید.سرعتی واقعاً کند دارد چند نفر از او جلو میزند ولی اصلا برایش مهم نیست.به  نیمکت نزدیک میشود کنار پیرمرد اول می نشیند و با آه میگوید:آخ ...پیری.
پیرمرد کناری نگاهی به او می اندازد و میگوید:زندگی همینه دیگه جوانی می گذره ،نمیشه همیشه جوون موند.
پیر مرد دوم:آره خدا را شکر ،که بهمون عمر داده و سالمیم.
پیر مرد اول در ذهنش با خود میگوید:پیری و سلامتی؟بهترین حالتش اینه که زمین گیر نباشی و الا درد همیشه هست بعد جمله آخر را به کناری می گوید:درد همیشه هست.
پیر مرد دوم: درد؟...فکر کنم توی جوونی هم بود فقط حوصله نداشتیم در موردش فکر کنیم اونقدر سرمون شلوغ بود.بعد میخندد و دندان های مصنوعی سفیدش دیده میشود.
پیر مرد اول:ولی جوونی زود گذشت
پیر مرد دوم: پیری هم میگذره چون بعد پیری فقط مردنه و آخرین ایستگاه دنیاست فکر میکنیم تو اینجا خیلی منتظر می مونیم.اگه بعد پیری بازم یک چیز دیگه بود میگفتیم پیری کجایی!
پیر مرد اول: آره راست می گی هیچ وقت نفهمیدیم چی ،کی گذشت؟مثلا حالا چهار تا بچه بزرگ کردم هفته ای یا دوهفته یک بار بیان نیان...حداقل وقتی زنم،اون زن مریض زنده بود دخترام یا عروسم می امد و می دیدمشون.
پیر مرد دوم: نه پسرم زیاد به من سر میزنه یا نوه ام میاد. راستی چرا جوون ها این جوری شدن؟حوصله ما را ندارن؟
پیر مرد اول : شاید... میدونی چند بار قلبم وایستاد و دوباره کار کرد؟ واقعا خنده ام می گیره سه یا چهر بار .بعد هر دو پیر مرد خندیدند.
او چند لحظه در خاطراتش غرق میشود.صدای گنجشکان در پارک به گوش میرسد.پیر مرد دوم که به مردمی که از کنارش رد میشد نگاه می کند از یکیشان پرسید:ساعت چنده جوون؟
چند جوان که با هم در حال قدم زدن بودند یک شان که پیر مرد به او اشاره کرد میگوید: بچه ها من ساعت همرام نیست ساعت چنده؟ دوستش به گوشی موبایل نگاه میکند و میگوید شش ونیم.
پیر مرد اول میگوید چی کار داری ساعت چنده؟ می خوای چه کاری بکنی؟
پیر مرد دوم با تبسم میگوید:نه بابا من که نفهمیدم ساعت چند را گفت،همین جوری.بعد با یک یا الله بلند میشود و به عصایش تکیه میکند. پیر مرد اول به سمت دیگر نگاه میکند.
پیر مرد دوم: چی شده؟ پاشو یک قدمی بزنیم به حد کافی بدنمون خشک شده.
وقتی هر دو ایستادند ناگهان دوچرخه سواری با سرعت از کنارشان رد شد. پیر مرد دوم به شدت می ترسد :پسره ی...بی دقت و نفسش به شماره می افتد.
پیر مرد اول: گفتم بشین سر جات گشو ندادی!
ولی نظر پیر مرد عوض نمیشود و با همان حال نفس نفس به راه می افتد.پیر مرد اول هم به دنبالش حرکت میکند.

 

88/2810   ساعت9:00

|+|نوشته شده توسط بی چتر و بارانی|موضوع: داستان نامه|